به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز


انتخاب دوست

در گذشته اي دور، لاک پشتی بود که با عقربی در نزدیکی همدیگر زندگی می کردند.آن دو بسيار به هم عادت کرده بودند.
روزی از روزها در محل زندگی آن ها اتفاقی افتاد و زندگی آن ها را به خطر انداخت. آن ها تصميم گرفتند به محل دیگری کوچ کنند.
لاک پشت و عقرب با هم حرکت کردند و بعد از طی مسافتی طولانی به رودخانه ای رسیدند. تا چشم عقرب به رودخانه افتاد، در جای خود آرام ایستاد و به لاک
پشت گفت:
" می بینی که چقدر بد شانس هستم؟ "  لاک پشت گفت: " مگر چه شده؟ موضوع چیست؟ " عقرب گفت: " من الآن نه راه پیش دارم و نه راه پس؛ اگر جلو بروم،  در رودخانه غرق می شوم،  اگر هم برگردم از تو جدا می شوم. "
لاک پشت گفت: " ناراحت نباش. ما با هم دوست هستیم، پس باید در غم و شادی به یکدیگر کمک کنیم. من می توانم به آسانی از رودخانه عبور کنم. بنابراین تو
می توانی بر پشت من سوار شوی و با هم از رودخانه عبور کنیم. مگر نمی دانی که بزرگان گفته اند:

 

دوست آن باشد كه گيرد دست دوست                   در پريشان حالي و درماندگي                      

عقرب گفت: " خدا خیرت دهد دوست وفادارم. روزی محبت تو را جبران مي کنم. "
سپس عقرب بر پشت لاک پشت سوار شد و لاک پشت شنا کنان حرکت کرد. پس از چند لحظه لاک پشت احساس کرد که چیزی دارد پشتش را خراش می دهد.
لاک پشت از عقرب پرسید چه خبر شده؟ چه كار مي كني؟ عقرب پاسخ داد : " چیز مهمی نیست. سعی می کنم جای مناسبی پیدا کنم تا بتوانم تو را نیش بزنم. "
لاک پشت که متعجب شده بود،  با ناراحتی گفت: " ای موجود بی رحم و بی انصاف! من زندگی ام را برای نجات تو به خطر انداخته ام و تو را بر پشتم سوار کردم تا جانت را نجات دهم،  با این وجود، تو می خواهی مرا نیش بزنی؟ هرچند که نیش تو بر پشت من هیچ اثری ندارد.
نه آنکه دم از دوستی می زنی و نه آنکه می خواهی جان مرا بگیری. دلیل این همه خیانت و بدخواهی ات چیست؟"
عقرب گفت از تو انتظار این حرف ها را نداشتم. من در حق تو هیچ خیانتی نکردم و بدخواه تو نیستم. حقیقت این است که طبیعت آتش، سوزاندن است، آتش همه چیز را حتی نزدیکترین دوستانش را می سوزاند. طبیعت من هم نیش زدن است، وگرنه من با تو دشمن نیستم، بلکه با تو دوست هستم و خواهم بود.
نشنیده ای که گفته اند:

 

نیشِ عقرب نه از ره کین است                        اقتضاي طبيعتش اين است



لاک پشت حرف های عقرب را تأیید کرد وگفت: " تو راست می گویی. تقصیر من است که از بین این همه حیوان، تو را به عنوان دوست انتخاب کردم.
هرچقدر به تو خوبی کنم، باز هم طبیعت تو وحشیانه است. من نمی خواهم با تو دوست باشم. تنها بودن بهتر از آن است که دوستی مانند تو داشته باشم.
لاک پشت این حرف ها را گفت و عقرب را از پشتش به داخل رودخانه انداخت و به راه خود ادامه داد.