به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز 


خاطره

مدتي بود يه مشکل ماليِ بدی برام به وجود اومده بود. هر کار مي کردم حل نمي شد. گفتم چي کار کنم؟ چي کار نکنم؟ با يه بزرگواري مشورت کردم، به من گفت:
" چون خطابه ي غدير حقّه، حاجت هم مي ده؛ نذر خطابه ي غدير کن. " من هم قبول کردم.
نذر کردم براي اينکه مشکلم حل شه، چند تا خطابه تهيه کنم، يه بار از روش بخونم و هر وقت تموم شد، نزديک ترين فردي که نزديکم بود رو با خطابه آشنا کنم و همون خطابه اي که دستم بود رو بهش بدم. چند تايي خطابه پخش کردم.
يک روز توي مترو داشتم خطابه مي خوندم. تموم که شد، به اطرافم نگاه کردم؛ خلوت بود. ديدم نزديک ترين فردي که به من وجود داره يه آدم نابيناست.
با خودم فکر کردم چي کار کنم؟ بدم بهش؟ ندم؟ مردّد بودم. بالأخره تصميمم رو گرفتم. من بايد وظيفه ي خودم رو به بهترين شکل انجام بدم؛ نتيجه چي مي شه، دست خداست.

رفتم نزديک تر. سر صحبت رو باز کردم. يه مقدار در مورد خطابه که توضيح دادم، خيلي اشتياق نشون داد. با خودم گفتم که کتاب به دردش که نمي خوره، به يکي ديگه بدم بهتره. موقعي که خواستم پاشم برم، گفت: " مي شه يه دونه خطابه ي غدير به من هم بدين؟ "
گفتم: " آخه شما که نمي توني بخوني، به چه دردت مي خوره؟ "
گفت: " درسته که چشم ندارم، اما دست و پا و دهان دارم که بتونم از حقّ أميرالمؤمنين عليه السّلام دفاع کنم.
" کتاب رو بهش دادم و خوشحال بودم که نتيجه ي کار رو به خدا واگذار کردم.