به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز

 

سلطنت پادشاه دوراندیش!

در روزگاران قدیم، مردي دوره گرد بود كه  عمده فعاليت چندين سال زندگي اش، رفتن از اين شهر به آن شهر بود و در اين راه پر فراز و نشيب هرچند مال و اموالي نداشت اما تجربه هاي گرانبهايي آموخته بود.
روزی، در حالي كه طي طريق مي كرد، از دور متوجه شهري بزرگ شد. هنوز خورشيد طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود.
پس پشت در نشست و منتظر شد، ساعتي بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعي او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهي بردند، هر چه سؤال کرد که مگر من چه کار کرده ام، جوابي نشنيد اما وقتي به كاخ رسيد تعجب او بیشتر شد، او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظيم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبيدند. چون علت ماجرا را پرسيد!
گفتند: «هر سال در چنين روزي، ما پادشاه خويش را اين گونه انتخاب مي کنيم.»

 

روزهاي اول به خوبي وخوشي گذشت، مرد دنيا ديده با خود انديشيد که داستان پادشاهان پيش را بايد جست که چه شدند و کجا رفتند؟پس دنبال جواب سوال خود رفته ودست به كار شد.بايد در اين راه از كسي كه اطلاعات كاملي داشت كمك مي گرفت اما هيچ يك از اطرافيان حاضر به ارائه جواب نبود.نهايتا پادشاه طرح رفاقت با مردي ريخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که: « در روزهاي آخر سال پادشاه را با کشتي به جزيره اي دور دست مي برند که نه در آن جا آباداني است و نه ساکني دارد و آن جا رهايش مي کنند. بعد همگي بر مي گردند و شاهي ديگر را انتخاب مي کنند.»
پادشاه  محل جزيره را جويا شد و از فرداي آن روز داستان زندگي اش دگرگون شد. به کمک آن مرد، به صورت پنهاني غلامان و کنيزاني خريد و پول و وسيله در اختيارشان نهاد تا به جزيره روند و آن جا را آباد کنند. سراها و باغ ها ساخت.
هرچه مردم نگريستند ديدند که بر خلاف شاهان پيشين او را به دنيا و تاج و تخت کاري نيست. چون سال تمام شد روزي وزيران به او گفتند: «امروز رسمي است که بايد براي صيد به دريا برويم.» مرد، داستان را فهميد، آماده شد و با شوق به کشتي نشست، اورا به دريا بردند و در آن جزيره رها کردند و بازگشتند، غلامان در آن جزيره او را يافتند و با عزت به سلطنتي ديگر بردند!
مردم آن جزیره که در واقع خود روزی پادشاه بودند و سالهای متمادی را در رنج و محرومیت در آن جزیره دور افتاده گذرانده بودند و در همه این سالها چیزی جز جانشان برای ازدست دادن نداشتند حالا هر روز بر حال مرد دوراندیش غبطه می خوردند و از این که آنها هم می توانستند مانند او عمل کنند حسرت
می خوردند . اما حیف که دیگر پشیمانی سودی نداشت  و آبِ رفته دیگر بر جوی باز نمی گشت !