به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز


نماز لَرزان


به ساعت نگاهي انداختم، نزديک اذان صبح بود. دوستم پا شد و رفت به راننده گفت: " آقا ببخشيد! واسه نماز کجا نگه مي داريد؟" جواب داد: "مي رسيم تهران." اومد نشست. اذان رو هم گفتن. همين جور مي رفتيم و هوا روشن تر مي شد. از تهران هم خبري نبود. ديگه داشت آفتاب مي زد.
به دوستم گفتم: "برو به راننده بگو نگه داره تا همين جا نماز رو بخونيم. خيلي تا تهران مونده، قضا مي شه ها!" گفت: "من روم نمي شه."
خودم پا شدم. کنارش زدم و رفتم سمت راننده. آروم و با لبخند بِهِش گفتم: "خسته نباشيد. اگه لطف کنيد همين جا نگه داريد، که نماز بخونيم ممنون مي شم."
گفت: "بذار تهران بخون." گفتم: "نمي شه که! الان قضا مي شه. شما نگه دار، چند دقيقه بيشتر طول نمي کشه.
اگه خيلي ديرتون شده من پياده مي شم خودم ميام." گفت: "خب باشه. ولي زود ها! صداي مسافرا در نياد!" با لبخند گفتم: "نه! خيالت راحت. قربون مرام با صفات برم." يه لبخند زد و کنار جاده واستاد. سريع اومدم يه ليوان آب از آب سردکُن اتوبوس برداشتم و رفتم پايين.
هوا خيلي سرد بود. منطقه ی قزوين سردسيره، اون هم توي دي ماه. سريع وضو گرفتم. رفيقم هم اومد پايين. راننده يه بطري آب واسش آورد و گفت: "بيا اين گرم تره." کاپشنم رو در آوردم، انداختم زمين. يه سنگ پيدا کردم به عنوان مُهر. شروع کردم به نماز. از شدت سرما نمي تونستم حروف رو درست اداء کنم.
دندونام هَمَش مي خورد به هم. تمام بدنم از سرما مي لرزيد. با هر زحمتي بود نماز رو لَرزان خوندم. با حداقل واجبات!

سوار اتوبوس که شديم، راننده يه نگاهي به ما کرد و گفت: "خيلي مَردين که تو اين سرما ... اِيوَل." کلي ازش تشکر کرديم.
از باقي مسافرا هم عذر خواهي کرديم و رفتيم نشستيم.
موقعي که نشستيم، ده دقيقه طول کشيد تا دماي بدنمون دوباره به حالت عادي برگشت.
رسيديم تهران. وقتي که داشتيم پياده مي شديم، از راننده کلي تشکر کردم و از مَرام و مَردونِگيش کلي تعريف کردم.
دستمو گرفت و گفت: "خيلي مردي. تا حالا بچه مذهبي به اين جيگر داري نديده بودم. خيلي خوشم اومد ازت. اين شماره ي من. هر وقت مسيرت اين وري بود يا کاري تو ترمينال داشتي يه زنگ بزن. ما در خدمتيم. يا علي."