به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز


توي يکي از بهترين مراکز فروش لپ تاپ و کامپيوتر تهران مغازه گرفته بودم. روز افتتاح بود. کلي وقت و هزينه صرف کرده بودم تا بهترين دکور ممکن رو براي مغازه طراحي کنم و بسازم. هر کي رد مي شد تبريک مي گفت. همه از دکور تعريف مي کردن، اون هم توي اين پاساژ که هر مغازه براي خودش سمبل زيبايي بود.
تعدادي از همسايه ها براي تبريک اومدن توي فروشگاه. بعد از کلي تعريف و ابراز محبت، رفتن. موقع رفتن يکي از همسايه ها که مردي حدوداً 45-50 ساله بود، به من گفت: «دکورت فوق العاده زيباست، اما اون تابلويي که اونجا زدي، کلاس مغازه رو پايين مياره. ديگه مردم به اين چيزای مذهبي اهميت نمي دن. اگه به جاي اون يه بطري خالی مشروب  بذاري کلي زیباتر میشه و فروشِت رو بيشتر مي کنه.»
برگشتم ديدم داره به تابلويي اشاره مي کنه که بالاي سرم زده بودم و نوشته بود: " اَلا اِنَّ خاتَمَ الْاَئِمَّةِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِىَّ" يه لحظه تمام بدنم يخ کرد.
خيلي سعي کردم عصباني نشم! توي روي من واستاده داره مهمترين رکن اعتقادي من رو با چي مقايسه مي کنه؟!! خودمو جمع و جور کردم و گفتم: «اگه فرصت دارين چند دقيقه با هم صحبت کنيم؟»
گفت: «موردي نداره»
چند دقيقه اي هر چي بلد بودم در دفاع از دين گفتم؛ ولي زير بار نمي رفت. گرم صحبت بوديم که يک آقاي شيک پوش به همراه يک خانم نسبتاً بد حجاب وارد شدن. شروع کردن به قيمت کردن و اطلاعات گرفتن. به همسايه ام گفتم: «چون من از شما خواستم بمونيد، اگه مي خوايد بريد تا بعداً با هم صحبت کنيم.»
گفت: «نه. مي شينم تا کار اينا تموم بشه.»
هي قيمت کردن، تا روي يک مدل به نتيجه رسيدن. وقتي قيمت رو بهشون گفتم، خانمه گفت: «ما همين مدل رو با 30 هزار تومن قيمت کمتر توي يه مغازه ديگه ديديم. بهمون کمتر بدين.» گفتم: «نمي شه. قيمت ما اينه.» گفت: « ببين آقا! گرون تر هم بدين ما از شما خريد مي کنيم؛ ولي تخفيف بدين.»
خلاصه بعد از کلي چونه زدن با 30 هزار تومن تخفيف خريد کردن. موقع بيرون رفتن خانمه برگشت و گفت:«مي دونيد چرا خواستيم از شما خريد کنيم؟ به خاطر اون تابلوي نام امام زمان علیه السلام که بالاي سرتون زدين.»
من براي بدرقه مشتریها پشت سرشون راه افتادم که ديدم همسايه ام پاشد، گفتم: «آقا حالا برمي گردم صحبت مي کنيم.» مشتريا رو که تا دم در مشايعت کردم، برگشتم ديدم همسایه ام رو به تابلو وایستاده اشک تو چشمش جمع شده و با بغض ميگه: «آقا غلط کردم. مي خواستين به من بفهمونيد، فهميدم. غلط کردم. ببخشيد.».