به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز


برخورد غير منتظره

حدود سال 81 بود. اون موقع مطبم توي يک ساختمان پزشکان بود. تصميم گرفتم که برم مطب همسايه ها، با همه دکترها صحبت کنم؛ که براي روز غدير هدايايي در نظر بگيريم براي مراجعين، که بعنوان هديه از طرف اون دکتر دريافت کنند.
توي ساختمان ما حدود پانزده مطب بود. با همه صحبت کردم. از جمله خانم دکتري بود متخصص پوست؛ که خيلي هم سرش شلوغ بود.
به این شهرت داشت که در کار خودش تسلّط داره. من خانم دکتر رو تا به حال نديده بودم، فقط اسمشون را شنيده بودم.
رفتم مطب خانم دکتر. ديدم تعدادي بيمار نشسته بودن، خب بيماراي پوست و مو خصوصاً اگر پزشک مربوطه خانم باشه، تيپ هاي خاصي هستن! رفتم نشستم قاطي مريض ها. به منشي گفتم: «من با خانم دکتر کار دارم»؛ در که باز شد، نگاهي کردم به خانم دکتر.
ترديد کردم که برم اصلاً يا نه! به سختي پا گذاشتم به اتاقش؛ چون فکر نمي کردم جواب مناسبي بگيرم. رفتم داخل و شرح کاری رو که قصد انجامش رو داشتم،بهش گفتم. گفت: «از جاي خاصّي هستيد؟» گفتم: «نه. من از طرف خودم دارم اين کارو انجام مي دم.»
گفت: «باشه مشکلي نيست. فقط اگه چيزي مياريد، وابسته به جاي خاصّي نباشه و شکيل و با کلاس باشه، که به مطب ما هم بياد.» گفتم: «چشم.»
من رفتم با سليقه ي خودم، يه بسته بندي خوشگل براي اون هدایا جور کردم. يک کتاب و يادداشتي هم داخلش به عنوان تبريک روز عيدگذاشتم.
يادم نيست 100 تا يا 50 تا بردم و گذاشتم روي ميز منشي. يه دونه اش رو هم دادم به خود منشي.
گفت: «شما خودتون بياييد و به خانم دکتر تحويل بدين.»
رفتم داخل. دکتر تا منو ديد، شناخت. گفت: «چيکار کردين؟» گفتم: «اين وسايلو آوردم.» خانم دکتر گفت: «فاکتورش رو هم به ما بدين که مبلغشو تقديمتون کنم.» گفتم: «نه. اينا پولي نيست.» گفت: «يعني خودتون مجّاني گرفتين؟!» گفتم: «نه، من پول دادم.»
گفت: «خُب، واسه چي داريد اين کارو مي کنيد؟»
گفتم: «من علاقه ي خاصّي به امام زمان عجّل الله تعالي فرجه الشّريف دارم؛ به همين دليل سعي مي کنم روزهايي که ايشون شاد هستن، شاديشون رو من به ديگران انتقال بدم؛ همين. الآن هم اومدم فقط همين کارو بکنم و اگر پولي دادم بابت اينا، در نظر من اين پول، پولي نيست که بخوام بگيرم.»
خانم دکتر واقعاً خوش حجاب نبود! اما با اون تيپش، با حالت غضب و تَشر به من گفت: «شما چي فکر کردين؟ فکر مي کنيد امام زمان عجّل الله تعالي فرجه الشّريف فقط مال خودتونه؟ من ساليانِ ساله که دعاي عهد مي خونم. من سالهاست که براي سلامتي امام زمان عجّل الله تعالي فرجه الشّريف صدقه مي دم، از زمان دانشجويي اين کارو انجام مي دم. بعضي روزها که همتش رو داشته باشم روزه مي گيرم و هديه مي کنم به ايشون و ... حالا شما فکر مي کنيد نمي شه پول من خرج اين کارها بشه.»
واقعيتش آمادگي براي شنيدن هر چیزی را داشتم جز اين حرفها. خيلي جا خوردم. تو دلم به خودم گفتم: «اومدي تبليغ کني، ولي تبليغ شدي!» جالب بود برام.
گفتم: «خب خانم دکتر من به هدفم رسيدم. من اومده بودم تا  با کارم بهتون بگم که اين جوري هم مي شه ابراز ارادتي داشته باشيد به محضر امام عصر عجّل الله تعالي فرجه الشّريف خوب فهمیدم که شما خودتون اینا رو میدونین. اين دفعه را اجازه بديد مهمان من باشيد، دفعه ي بعد شما خرج کنيد.»
وقتي از در اومدم بيرون، سبک سنگين که کردم، ديدم که حرف خانم دکتر خالي از هر ريا و شائبه اي بود. اگر چه پوشش اون خيلي به حجاب کامل نزديک نبود ولي ظاهراً  حجاب دل من خيلي بیشتر بود.