به نام خداوند همه مِهر مِهروَرز
 
شفای دوقلوها
مادر بزرگ من یکی از مهربون‌ترین مادربزرگ های دنیاست. قصه‌های قشنگش، خوراکی‌های تو کیفش، مهربونی‌هاش، همه و همه باعث می‌شه که ما نوه‌ها از ته دل دوستش داشته باشیم. همیشه وقتی همه ی خانواده جمع می‌شیم، ما بچه‌ها گرد می‌شینیم دور مادر بزرگ و اون هم برامون قصه می‌گه، شعرهای قدیمی می‌خونه و یا بهمون قرآن یاد می‌ده و ما ازش جایزه می‌گیریم.
اون روز سارا دختر خاله‌ام یک دفعه از مامان بزرگ پرسید: «مامان بزرگ شفا یعنی چی؟»
مامان بزرگ گفت: «یعنی بهبودی كامل یك مریضی.»
سارا دوباره پرسید:«امام رضا علیه‌السلام شفا داده یعنی چی؟»
مادربزرگ گفت:« یعنی امام رضا علیه‌السلام با قدرت الهی شون به یک نفر نظر کرده و مریضی اون را خوب کنن.»
سارا با تردید از مامان بزرگ سوال کرد: «راست می‌گن که شما نظر کرده‌ی امام رضا علیه‌السلام هستید؟»
همه‌ی ما با تعجب به مادر بزرگ خیره شده بودیم. مامان بزرگ نگاهی به قیافه‌های مشتاق ما کرد  و گفت: « این مال خیلی وقت پیش است و یادتون باشه امام رضا و اهل‌البیت علیهم‌السلام به همه لطف دارن.»
وقتی همگی با هم اصرار کردیم مادر بزرگ پرسید: «شما می‌دونید نابینا به چه کسانی می‌گن؟»
من سریع جواب دادم: «بله به کسانی که چشمشون جایی را نمی‌بینه.»

 

  •  


مادر بزرگ با سر حرف من را تایید کرد و گفت: «من و خواهر دوقلوم زهرا از وقتی به دنیا اومدیم هیچ جایی را نمی‌دیدیم هر دوتامون نابینا بودیم. اون موقع که خیلی کوچیک بودیم فکر می‌کردیم که دنیا همین جوریه و همه جا همیشه تاریکه. فکر می‌کردیم همه‌ی آدم‌های دنیا مثل ما هستند ولی کم کم متوجه شدیم ما دوتا با بقیه فرق داریم. این فرق را از توضیحات اطرافیان، گریه‌های مامان‌مون و حرف‌های دکترها می‌فهمیدیم. مامان و بابام اون قدر ما را پیش دکترهای مختلف برده بودند که دیگه از خوب شدن ما نا امید شده بودند. همه‌ی دکتر‌ها به اون ها جواب می‌دادند که راهی برای خوب شدن بچه‌ها نیست و اون‌ها نمی‌تونن ببینند. من اصلا نمی‌دونستم دیدن چیه؟ همیشه با کشیدن دستام روی صورت مادرم می‌فهمیدم که مامانم گریه کرده یا خوشحاله یا مثلا با دست دنبال اسباب‌بازی‌هام می‌گشتم و یا با گرفتن دیوار حرکت می‌کردم. من و زهرا همیشه با هم بودیم و همیشه در حالی که دست هم را گرفته بودیم با هم، بازی‌هایی می‌کردیم که لازم نبود بلند شویم. ما دوتا بهترین دوست و هم بازی برای هم بودیم و هم‌دیگر را درک می‌کردیم.»
مادر بزرگ ادامه داد: «یادمه یک روز من و زهرا تصمیم گرفتیم خودمون دوتایی از جامون بلند شیم و به آشپزخانه پیش مامان برویم و این جوری اونو خوشحال کنیم. دوتایی در حالی که دست هم را گرفته بودیم یواش یواش جلو می‌رفتیم تا این که پای من به چیزی گیر کرد و من با سر به زمین خوردم. درد شدیدی توی سرم پیچید مادرم و زهرا هر دو گریه می‌کردند. من از گریه‌ی مامان خیلی ناراحت می‌شدم برای همین من هم به گریه افتادم. پدرم با صدای گریه‌ی هر سه‌ی ما، پیش ما آمد و وقتی ماجرا را فهمید رو به مامان گفت: «همین فردا بلیط می‌گیرم تا به مشهد به پاپوس آقا علی بن موسی الرضا علیه‌السلام برویم. اون جا به حضرت متوسل می‌شویم و ازشون می‌خوایم اگه صلاح باشه شفای دوقلوها را بدن.»
من هیچ چیزی از حرفشون نفهمیدم برای همین شب موقع خواب دست مامان را گرفتم و ازش پرسیدم: «مامان، امام رضا علیه‌السلام کیه که می‌تونه به ماها کمک کنه؟»
مامان با بغض برای من و زهرا توضیح داد که امام رضا علیه‌السلام، امام هشتم ما شیعیان است که حرمشون در مشهد است. او به ما گفت: که امام رضا علیه‌السلام خیلی خیلی مهربونن و وقتی آدم‌ها از ته دل چیزی را ازشون بخوان، اون حضرت میتونن مشکلشون را حل کنند. مامان به ما گفت: «امام رضا علیه‌السلام بچه ها را دوست دارند و اگر صلاح بدونن حتما به ما کمک می‌کنند.»
من و زهرا با این که نمی‌فهمیدیم قراره چه اتفاقی بیافته ولی خوشحال بودیم. چون مامان و بابا خوشحال بودند. با بی‌صبری دلم می‌خواست به مشهد برسیم و با دستام بفهمم که امام رضا علیه‌السلام چه شکلی است. بهتون قبلا گفتم که نا بیناها همه چیز را با دستاشون حس می‌کنند.
وقتی به مشهد رسیدیم من و زهرا هر دوتایی بی تاب بودیم که زودتر پیش امام رضا علیه‌السلام بریم. بابا توضیح داد که حرم خیلی شلوغه و نمی‌تونن ما را دوتایی به حرم ببرن پس قرار شد که اول من و بابا دوتایی به حرم بریم و بعد از برگشتن ما، مامان و زهرا به حرم بروند.
با بابا به حرم رفتیم من متوجه چیزی نمی‌شدم. فقط می‌فهمیدم که آدم‌های زیادی اطرافم در رفت و آمد هستند و صداها اون قدر زیاد بود که گیج شده بودم. برای همین محکم از گردن پدرم آویزان بودم.
بابا بهم گفت: «دخترم ما الان جلوی ضریح هستیم شفات را از امام رضا علیه‌السلام بخواه.»
من دستام را بی‌هدف به جلو تکون دادم و پرسیدم: «پس کو؟»
بابا سعی کرد قانعم کنه که اطراف ضریح شلوغه و نمی‌تونه من را جلو ببره تا من به ضریح دست بزنم ولی من قبول نمی‌کردم و ازش خواهش کردم من را جلوتر ببرن. پدرم قبول كرد و هر دو در میان جمعیت  به جلو رفتیم پدرم برای این که راه را باز کنه می‌گفت: «اجازه بدین، دخترم نابیناست. می‌خواد به ضریح دست بزنه خواهش می‌کنم راه بدین.»
این جوری بود که دستم به یک فلز سرد خورد و بوی عطری بهشتی توی سرم پیچید. محکم به ضریح چنگ زدم و دلم نمی‌خواست رهاش کنم ولی فشار جمعیت باعث شد دستم از ضریح کنده بشه. گریه می‌کردم و با دستم اشک‌هام را پاک می‌کردم که یک‌باره اتفاق عجیبی افتاد من یه نور زرد رنگ را دیدم و بعد برق طلایی ضریح امام رضا علیه‌السلام بود که من را خیره کرد. ساکت شدم. به مردم که رو به ضریح دعا می‌کردند نگاه کردم. بعد نگاهم را به اطراف چرخاندم. زیبایی های حرم را با چشمانم می دیدم به پدرم نگاه کردم. برای این که مطمِئن شوم خودش است دستم را روی صورتش کشیدم و پرسیدم: «این تو هستی بابا؟»
بابا از خوشحالی به گریه افتاد و در حالی که خودش را روی زمین انداخت از خدا و امام رضا علیه‌السلام تشکر می‌کرد. مردم متوجه ما شده بودند و من هنوز محو ضریح نورانی امام رضا علیه‌السلام بودم. چند تا خادم به من و پدرم کمک کردند و ما را از بین جمعیت به بیرون کشیدند. پدرم اشک می‌ریخت و من اولین باری بود که اشک را می‌دیدم با این که تازه بینا شده بودم ولی یک غم را در چشمان پدرم می‌دیدم. دستم را روی صورت پدرم کشیدم و دوتایی برای زهرا گریه کردیم می‌دونستم پدرم هم مثل من نگران زهراست. من دلم برای زهرا می‌سوخت که نمی‌تونه مثل من حرم امام رضا را ببینه. پدرم برای خدام توضیح داد که یک دختر نابینای دیگر دارد که او را در مسافرخانه گذاشته.
چند ساعت گذشت. آدم‌های زیادی اومدند و رفتند و از ما سؤالاتی کردند ولی من همش به زهرا فکر می‌کردم و اشک می‌ریختم. بالاخره با چند خادم به طرف مسافر خانه راه افتادیم. قبل از خارج شدن از حرم پدر یک بار دیگه روی زمین زانو زد و سرش را روی زمین گذاشت؛ بعد هر دو با حسرت به گنبد امام رضا علیه‌السلام خیره شدیم.
وقتی به نزدیک مسافرخانه رسیدیم من از جمعیت زیادی که اطراف مسافرخانه بود ترسیدم و دوباره به گردن پدرم چسبیدم. مردم گریه می‌کردند و به این طرف و آن طرف می رفتند. یکی از خدام جلو رفت و علت شلوغی را پرسید. مردی از بین جمعیت گفت: «چند ساعت پیش یک دختر نابینا در مسافرخانه شفا گرفته.»
مادر بزرگ سکوت کرد و در سکوت استکان چایی‌اش را سر کشید. مامان و خاله‌هام کنار در نشسته بودند و اشک می‌ریختند. ما هنوز تعجب زده مامان بزرگ را نگاه می‌کردیم.
مادر بزرگ ادامه داد: «بچه‌ها! امام رضا علیه‌السلام خیلی مهربونن. اون روز چشم‌های من و خواهرم رو شفا دادن. همه ی امام‌ها حتی از پدر و مادرهامون هم مهربون‌تر هستند. آن‌ها جانشین خدا و پیامبرش بر روی زمین هستند و  بر هر کاری قدرت دارند و می‌توانند کارهای نشدنی را شدنی کنن. آن‌ها همه‌ی حرف‌ها و درد دل‌های ما را می‌شنوند و اگر صلاحمون باشه دعامونو مستجاب میكنن. فرقی نمی‌كنه حاجتمون كوچیك باشه یا بزرگ.»