به نام خداوند همه مِهر مِهروَرز

تو را من چشم در راهم


مکان شهر سامراء، زمان هشتم ربیع الاول سال 260 هجری قمری، صحرای محشر شده بود. خط سیر غربت و مظلومیت اهل بیت علیهم السلام از غدیر تا مدینه و کربلا و طوس و کاظمین، و اینک از کاظمین تا سامرا کشیده شده بود. رشته ای که پیوسته غربت و مظلومیت خاندانِ پیامبری را به تصویر می کشید که برای رسالتش جز مودت و دوستی ایشان نخواسته بود و چه ناعادلانه مزد رسالتش را دریافت کرد.
پیکرِ مطهرِ یازدهمین امام بر خاک سردِ سامراء بر زمین نهاده شده بود و نخل ها به احترامش سرخم کرده بودند. زمین و آسمان در عزای مظلومیتش خون گریه می کرد. جمعیت به نماز ایستادند آن زمان بود که آخرین نشانه ی وجود پر برکت منجی، تجلی یافت. وارث بر حق پیامبر صلی الله علیه و اله قدم پیش گذاشت و مدعیان دروغین را با اشارتی کنار زد «من شایسته ی نماز گزاردن بر پیکر پدرم هستم.» و آن گاه به نماز ایستاد.
جهان در تپش آمدنش به لرزه افتاد ، آیا هموست که می بینیم؟ آیا آخرین سفیر حق است که به نماز ایستاده؟ آیا این همان منتقم آل علی است که دست ها را به آسمان گرفته؟ هنوز رخت عزای پدر بزرگوارش بر تن ما سنگینی می کند ولی چگونه می توان طلوع خورشید فروزان اهل بیت علیهم السلام را جشن نگرفت؟ چگونه می شود جشن امامتِ وارثِ غدیر را همچون غدیر گرامی نداشت.
او از پس قرن ها انتظار آمده ، آمده تا ذوالفقار علوی به دست، نوع بشر را از بندگی آزاد کند . آمده تا حضورش بر زمین حجتی باشد تا اهل زمین هلاک نشوند. هموست که قرار است حکومت عدلش را بر سراسر زمین بگستراند.
... نماز به پایان رسید و  همان گونه که به یکباره درخشید، از دیده ها پنهان شد. کاش می شد زمان در آن لحظه از حرکت می ایستاد ، کاش شیعیان بر دامانش می آویختند ، کاش می شد آن شادی تا ابد ادامه می یافت.
ولی او نیز به سنت پیامبران الهی وارد مرحله ی جدید از جهان شد؛ عصر غیبت.
پس کی از روز وصال تو خبر می آید    کی شب هجر تو ای دوست به سر می آید؟
زمین و افلاک خاموش در انتظار فجر عدالت به نظاره نشستند و این انتظار قرن ها به طول انجامید . دنیا به طرف عصر ظهور در حرکت است و بردباری و چشم انتظار به راه گشایش بودن چه زیباست. او که نیست حجم دلتنگی هایمان صد برابر شده است . کشتی عدالت در هیاهوی دنیا به گل نشسته. سخت است هر روز چشم بگشایی و خورشید را ببینی که طلوع کرده بی آن که خبری از آمدن او آورده باشد.


بارها به راه وصال نگاه کرده ایم و فریاد سر داده ایم که ماییم منتظران او، دریغ و صد افسوس که فراموش کردیم این اوست که منتظر ماست. عزیز زهرا منتظر است تا ما قدم در راه وصال بگذاریم.
« روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی كه كمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی كه هر حرف ترانه ایست
تا كمترین سرود بوسه باشد
روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یكسان شود
روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ...
و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه دیگر
نباشم»
احمد شاملو