به نام خداوند همه مِهر مِهروَرز

بکیر بن حمران احمدی


بکیر بن حمران احمدی یکی از یاران خلیفه ی سوم بود که بسیار مورد اعتماد وی بود و نامش در تاریخ در حوادث ایام خلافت خلیفه ی سوم و قتل او آمده است.(1) از او در زمان خلافت امیرالمومنین و اوایل امامت امام حسن مجتبی علیهما‌ السلام اطلاعی در دست نیست ولی می دانیم که همواره در گروه مخالفین حضرت بوده است. از آن جایی که بکیر بن حمران یکی از یاران زیاد بن ابیه بود با به حکمرانی رسیدن زیاد در کوفه او نیز قدرت گرفت.
بکیر به دستور زیاد در پی دستگیری عبدالله بن خلیفه طائی که از یاران حجر بن عدی بود، بر آمد. عبدالله به مسجد عدی بن حاتم پناه برد و از قبیله ی طی برای کمک یاری طلبید. جنگی بین قبیله ی طی و یاران بکیر بن حمران در گرفت که در این بین بکیر شکست خورد و به سوی کوفه فرار کرد.(2)
بکیر در زمان حکومت عبیدالله بن زیاد نیز یاری خود را از او دریغ نکرد و جزو اولین کسانی بود که خود را به دارالحکومه ی عراق رساند و با عبیدالله بیعت کرد. در هنگام دستگیری مسلم بن عقیل در کوفه، بکیر بن حمران ضربتی بر دهان مسلم زد که لب بالای مسلم کنده شد و دندان های پیشینش شکست.


مسلم نیز ضربتی بر سر و بر پشت بکیر زد و او را زخمی کرد. بکیر از این که مسلم او را زخمی کرده بود کینه به دل گرفت، پس از عبیدالله خواست تا او را مامور اعدام مسلم بن عقیل بر بام دارالخلافه ی کوفه کند. بکیر مسلم را - در‌ حالی که تکبیر می‌گفت و درود بر رسول خدا صلی‌ الله ‌علیه ‌و ‌آله می‌فرستاد و می‌فرمود: « اللهم أحكم بيننا و بين قوم كَذًبونا و غَرٌونا، و خَذلونا و قَتلونا ؛ بارالها تو خود میان ما و میان مردمی‌که ما را فریب داده و دروغ گفتند و ما را خوار شمردند و ما را کشتند، داوری کن» - بالای قصر برد و او را به شهادت رساند.
پس از شهادت مسلم، بکیر نزد ابن زیاد بازگشت. ابن‌ زیاد گفت: «او را کشتی؟» گفت: «بله» عبیدالله گفت: «وقتی او را بالای دارالعماره می‌بردی چه می‌گفت؟» بکیر گفت: «تکبیر و تسبیح می‌گفت و استغفار می‌کرد و چون خواستم خونش را بریزم گفت: خدایا تو خود میان ما و میان مردمی‌ که ما را فریب داده و دروغ گفتند و ما را خوار شمردند و کشتند، داوری کن. پس به او گفتم: نزدیک بیا سپاس خدای را که قصاص مرا از تو گرفت. آنگاه ضربتی به او زدم کارگر نیفتاد. مسلم رو به من گفت: « ‌ای برده این زخم که زدی به عوض خون تو بس نیست؟» ابن‌ زیاد با تعجب گفت: «پس هنگام مرگ نیز گردن فرازی می نمود؟» بکیر گفت: «آنگاه ضربتی دیگر بر او زدم و او را کشتم.» (3)
نام بکیر در روز عاشورا در شمار سپاه عمر سعد نیز به ثبت رسیده ولی از فرجام او اطلاعی در دست نیست.

 

منابع

(1)الفتوح- ابن اعثم – جلد دوم
(2) تاریخ طبری- جلد پنجم
(3) الکامل- ابن اثیر – جلد چهارم