به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز

لغات خطبه‌ى فدك


لغات بخش 1
1 . اَجْمَعَ: تصميم نهايى گرفت، عزم خود را جزم كرد.
2 . لاَثَتْ: پيچيد، بست.
3 . خِمارَها: سرپوش او، روسرى او.
4 . لُمَّةٍ: جماعت، جمع رفقا، همراه.
5 . حَفَدَتِها: ياران او، خويشاوندان او، خدمت گزاران.
6 . تَطَأُ: گام مى نهاد.
7 . ذُيُولَها: بخش پايين، پايين پيراهن يا چادر.
8 . اَدْراعَها: جمع دِرع: زره، پيراهن زن.
9 . ماتَخْرِمُ ـ خَرَمَ: كم نداشت، (مثل راه رفتن او بود).
10 . حَشْدٍ: گروه، جماعت.
11 . فَنِيطَتْ دُونَها: آويخته شد نزديك او.
12 . مُلاءَة: پرده، ملافه.
13 . اَنَّتْ: ناله زد.
14 . ذَرَفَتْ: اشك جارى شد.
15 . اِرْتَجَّتْ: به خروش آمد، هيجان يافت.
16 . نَشِيجُ الْقَوْمِ: ناله و زارى، شور و فغان مردم.
17 . هَدَأَتْ: آرام گرفت.
لغات بخش 2
1 . الطَّوْل: بخشش، برترى.
2 . سُبُوغ: فراوانى نعمت ها، سرشار بودن.
3 . آلاء: جمع ألى: نعمت ها، روزی ها.
4 . اَسْداها: بخشيده است، عطا كرده است.
5 . والاها: پى در پى آورد.
6 . جَمَّ: فراوان گشت، انباشته شد.
7 . نَأى: دور است.
8 . اَمَدُها: غايت و انتهاى آن.
9 . نَدَبَهُم: فراخواند آنان را.
10 . اِسْتَخْذى: مطيع گردانيد، رام نمود.
11 . بِإِجْزالِها: عطاى فراوان، بخشش سرشار آن ها.
12 . ثَنّى: آن كار را دوباره انجام داد.
13 . بِالنَّدْبِ: فراخواندن.
14 . اِحْتِذاء: نمونه، نمونه سازى، از طرحى پيروى كردن.
15 . ذَرَأَها: آفريد.
16 . حِياشَة: سوق دادن به طرف چيزى، كشاندن و بردن.
17 . ذِيادَةً: دفاع و طرد و دور كرد.
18 . نَقِمَتِهِ: ناپسندى، عقوبت و عذاب.
لغات بخش 3
1 . يَجْتَبِلَهُ: بيافريند آن را.
2 . يَسْتَنْجِبَهُ: برگزيد، انتخاب كرد او را.
3 . بِسِتْرِ الاَهاوِيل: ستر، پرده ـ اهاويل: جمع هول، حوادث ترس آور.
4 . بِمَآئِل: جمع مَال، عاقبت و آخر كار، برگشت گاه، سرانجام.
5 . عُكَّفاً: جمع عاكف: ماندگار، مقيم، مُلازم.
6 . اَعْباء: سنگينى، جمع عِبٌ.
7 . الأَوْزار: وزرها و سنگينى‏ ها، جمع وِزر.
8 . غُمَمَها: تاريكى ها و ابهام ها.
9 . الغَوايَة: فرورفتن در گمراهى.
10 . العَمايَة: كورى، گمراهى، لجاجت.
11 . عَمَمَها: تحيرو سرگردانى، كورى آن.
لغات بخش 4
1 . نَصْبُ اَمْرِه: محل برپايى امر و نهى، اقامه ى فرمان و نهى.
2 . زَعِيمُ حَقٍّ: سرپرست، كفيلِ به حق.
لغات بخش 5
1 . السّاطِع: درخشنده، بلند، ابتداى سپيده ى صبح.
2 . اللاّمِع: درخشنده ى زياد، نورانى.
3 . مُدِيم: ادامه دهنده، پى گير.
4 . مُغْتَبِطَة: آرزو بردن به حال كسى بدون آن‏كه زوال را از وى بخواهد، در مقابل حسد كه زوال را براى ديگران آرزو مى كند.
5 . عَزائِمُه: جمع عزيمه: تصميم قطعى مفروض واجب.
6 . المُفَسَّرَة: تفسير شده، بيان شده، بيان مقصود.
7 . الُمحَذَّرَة: تحذير شده، باز داشته شده.
8 . الجالِيَة: روشن و آشكار.
لغات بخش 6
1 . تَشْيِيدا: استوار كردن، بلند مرتبه.
2 . تَنْسِيقاً: پيوند دادن، نظم دادن، ارتباط به هم داشتن.
3 . تَمْكِيناً لِلدِّين: سلطنت و حاكميّت دين.
4 . اِسْتِيجاب: شايستگى و استحقاق.
5 . السَخَط: خشم، غضب.
6 . مَنسَأَة: به تأخير افتادن از لغت نَسَأ.
7 . مِنْماةً: وسيله‏ ى رشد و نمو ـ مَنْماةً: محل بركت و افزونى.
8 . حَقَّ تُقاتِه: حق پرهيزكارى و كمال آن.
9 . حَقْناً: نگهدارى، حَبس.
10 . المَقْت: به خشم آوردن.
11 . قَذْفِ الُمحْصَناتِ: نسبت ناروا به پاك دامن ها.
12 . اِيناساً: انس گرفتن، ملاطفت.
13 . اِبْتَغى: جستجو كرد، طلبيد، خواست.
14 . خاصَّتُه: نزديكان او.
لغات بخش 7
1 . اَقُولُها عَوْداً عَلى بَدْءٍ: اوّل  و آخر، حرف اوّل  و آخر يكى است.
2 . شَطَطاً: دورى از حق.
3 . واعِيَةٍ: نگهدارنده.
4 . راعِيَةٍ: رعايت كننده، نگه دارنده، نگهبان.
لغات بخش 8
1 . عَنِتُّمْ: مشقت و سختى و ضرر كشيديد.
2 . تَعْزُوه: نسبت دهيد او را، نسبت او را بدانيد.
3 . المَعْزِىُّ اِلَيْه: منسوب به او، نسبت داده شده به او.
4 . صادِعاً: اظهار كننده، بين حق و باطل جدا كننده است.
5 . مَدْرَجَة: طريقه، راه و روش، مذهب.
6 . بِالنِّذارَة: انذار، تهديد از خطر.
7 . حائِدا: اعراض كننده از راه.
8 . ثَبَجِهِمْ: وسط هر چيزى و بخش عمده ى هر چيز، كمر آنان.
9 . بِأَكْظامِهم: جمع كَظَم: حلقوم، گلوگاه ـ كَظمِ غيظ: فرو بردن خشم.
10 . يَجُذٌّ: مى‏ شكند، مى‏ بُرَد.
11 . يَنْكُتُ: بر زمين مى ‏انداخت سرها را، مى‏ شكست و مى ‏انداخت.
12 . اَلْهام: مغز، وسط سر.
13 . تَفَرَّى: شكافت شب و صبح بيرون آمد ـ فَرْىْ اوداج: شكافتن، بريدن رگ ها.
14 . اَسْفَرَ: حق خالص، خود نمود و روشن شد.
15 . سَفَرَ: از خانه به بيرون خارج شدن.
16 . هَدَأَتْ: آرام شد، فرو نشست.
17 . فَوْرَة: فوران، هيجان.
18 . خَرِسَت: لال شد، بى كلام شد.
19 . شَقاشِق: جمع شِقشِقَه: زبان مشركين كه اباطيل می ‏گويند، كف دهان شتر در هيجان.
20 . طاحَ: مشرف به مرگ شد.
21 . وَشِيظُ: مردمان پَست، جمع و شايظ.
22 . شِقاق: عداوت و دشمنى.
23 . فُهْتُم: به سخن آمديد ـ از لغت فو : دهان.
24 . البِيض: جمع ابيض، رو سفيد.
25 . الخِماص: جمع خميص، شكم تهى از حرام، مَخمَصَه: گرسنگى.
26 . مُذْقَة: آن‏چه چشيده و نوشيده مى‏ شود ـ از لغت ذاقَ: به اندازه ى جرعه ى چشيدن نوشنده، مانند آبكى در دهان.
27 . تَسْتَقْسِمُونَ: سهم مى خواستيد.
28 . اَزْلام: جمع زَلَم: تيرى كه پر رويش نصب نشده كه نوعى قرعه كشى در جاهليت بوده، با تير قمار سهم طلب مى كرديد.
29 . نُهْزَة: به اندازه ى فرصت اندك طمع كار و لقمه اى روى زبان.
30 . قَبْسَة: شعله ‏اى براى شتابزده كه با شتاب آن را ببرد.
31 . الطَرْق: آب باران كه شتر در آن بول كند، گندآب.
32 . تَقْتاتُون: به عنوان قوت و روزى خورديد.
33 . القِدّ: ظرف چرمى دباغى نشده ى بى ‏ارزش، از گوشت مردار خشكيده تغذيه مى كرديد.
لغات بخش 9
1 . مُنِىَ: آزمايش شد و مبتلا شد.
2 . بُهَم: پهلوانان ديگرى كه از آمدن آنان، هماوردهايش مطلع نمى ‏شدند. جمع بُهمَه.
3 . ذُوان الْعَرَب: گرگان عرب، دزدان راهزن.
4 . قَرْن: شاخ، نيرو، پيروان شيطان.
5 . فَغَرَتْ فاغِرَة: دهان باز كرد، دهانى از مشركين (جنگ آغاز مى كردند).
6 . لَهَواتِها: زبان كوچك در انتهاى دهان و گلوى او.
7 . فلايَنْكَفِئُ: دست بردار نبود.
8 . مَكْدُودا: از لغت كَدَّ: رنج كشيده، رنج پذير.
9 . مُشَمِّر: اسم فاعل، بالا زد پيراهن خود را از ساق پا، آماده‏ ى كامل براى كار، كمر همت بست.
10 . دَؤُوباً: جديت و رنج و تعب.
11 . ذاتِ اللّه‏: امر و دين خدا.
12 . بُلَهنِيَة: رفاه و آسايش، تن آسايى.
13 . وادِعُونَ: آسوده خيالان، آرامش يافتگان، تن آسايان.
14 . رَفاهِيَّة: زندگى فراخ و مرفه و پرناز و نعمت.
15 . تَتَرَبَّصُونَ: انتظار مى كشيديد.
16 . فَكِهُونَ: خوش گذران‏ ها.
17 . تَتَوَكَّفُون: آرزو مى كرديد، دنبال اخبار بوديد.
18 . تَنْكِصُون: عقب نشينى مى كرديد، باز مى گشتيد.
19 . نِزال: رويارويى دو طرف در جنگ.
20 . العَفْو: گزيده از هر چيزى.
لغات بخش 10
1 . حَسِيكَة: دشمنى و عداوت ـ از لغت حَسَك السَعدان: تيغ و خار.
2 . سَمَل: كهنه و پاره شد، پوسيده شد.
3 . جِلْباب: لباس رو، روپوش سراسرى، ملافه، آن‏چه زنان روى لباس مى‏ پوشند.
4 . نَحَلَ: لاغر شد، ضعيف گشت.
5 . اَوْدَت: هلاك شد، از بين رفت.
6 . رِمَّتُهُ: ريسمان او، استخوان او پوسيده شد.
7 . نَبَغَ: سربرآورد، جوشيد.
8 . خامِل: گمنام، بى شخصيت، زبون، بى صدا.
9 . هَدَرَ: آواز خواند، صدا را در گلو چرخانيد.
10 . فَنِيق: شتر نر گران بها و نازپرورده كه آزارش نمى دهند و سوارش نمى شوند، فقط براى جفت‏ گيرى استفاده مى كنند.
11 . خَطَرَ: دم جنبانيد حيوان و به راست و چپ زد؛ كنايه از استقلال در تصرف، رئيس با اطمينان در حوزه ى شما مشغول شد.
12 . الأَقَلِّين: نفرات كم ـ يا ألأفلّين از لغت افول: غروب شدگان.
13 . مُبْطِلِين: بيهوده گرايان.
14 . اَطْلَعَ: بيرون آمد از گوشه.
15 . مَغْرِز: جاى خزيدن، جاى فرو رفتن چيزى؛ مانند خارپشت كه در هنگام رفع ترس، سرش را آشكار مى كند.
16 . هاتِف: صيحه كننده، فرياد كننده.
17 . لِلْغِرَّة: گول خوردن ـ از لغت غرور.
18 . مُلاحِظَة: مراعات و پذيرش ـ از لغت لحظه: نگاه با پايين چشم، به خاطر توجّه بيشتر.
19 . اَحْمَش: به خشم آورد و تهييج كرد.
20 . فَوَسَمْتُم: داغ كرديد، علامت زديد، مهر زديد.
21 . رَحِيب: وسيع، گشاد ـ مَرحَباً: به جاى وسيع و پهن آمده‏ اى، جايت گشاد باد.
22 . لَمّا يَنْدَمِل: هنوز جراحت بهبودى نيافته بود، التيام نشده، [جراحت وفات پيامبر  صلى‏ الله ‏عليه ‏و ‏آله ‏وسلم هنوز التيام نشده].
23 . زاهِرَة: درخشان، فروزان، متلألأ.
24 . باهِرَة: تابان، نور چيره.
25 . لائِحَة: روشن، واضح.
26 . رَيْث: مقدارى از زمان.
27 . نَفَر: رم كرد ـ النِفرَة: يك بار رميدن حيوان، با وحشت فرار كردن حيوان.
28 . يَسْلَس: از لغت السَلَسَ: سهل، آسان در كار، مطيع در پيروى.
29 . قِيادُها: ريسمانى كه با آن حيوان را مى ِکشند و مى برند، مطيع و رام بودن.
30 . تُورُونَ: مى افروزيد ـ اَفرَأيتُم النّارَ الّتِى
تُورون: آيا مى بينيد كه شما آتش می افروزيد؟
31 . وَقْدَة: شعله، آتش مايه كه از آن شعله پديدار می ‏شود.
32 . جَمْرَة: اخگر، شعله ور شده از آتش.
33 . هُتاف: بانگ، فرياد.
34 . تَشْرَبُونَ حَسْواً فِى ارْتِغاء: ضرب المثل است درباره ى كسى كه كارى را ابراز مى‏ دارد و غير آن را اراده مى كند، به نفع خويش.
35 . حَسْو: جرعه جرعه نوشيدن چيزى.
36 . اِرْتِغاء: نوشيدن و خوردن سرشير به صورت كم كم.
37 . الخَمَر: نهانگاهِ صحرا.
38 . الضَّرّاء: درختان زياد و درهم پيچيده.
39 . حَزّ: بريدن، قطع كردن.
40 . المُدى: جمع مُديه: كارد تيز، كارد سلاّخى.
41 . وَخْز: با تبر و نيزه زدن نه به قدرى كه بشكافد، فرو بردن.
42 . سِنان: پيكان، نيزه.
43 . الحَشا: دل و روده، شكم، قسمتى از شكم كه دنده ها روى آن است.
لغات بخش 11
1 . اُبْتَزُّ: از لغت بزّ: گرفتن مال به قهر و غلبه و جفا، آيا ارث من به قهر و غلبه گرفته مى شود.
2 . فَرِيّاً: از لغت افتراء: دروغ، كار تازه و بى سابقه.
3 . فَدُونَكَها: اسم فعل است، بگير، و ضمير مفعول به فدك بر مى گردد.
4 . مَخْطُومَة: از لغت خطام، افسار و زمام كه فرو مى كنند در بينى شتر كه آن را بكِشند.
5 . مَرْحُولَة: از لغت رَحَلَ: پالان شتر، مانند زين براى اسب، زين كرده.
6 . مَزْمومَة: زمام و افسار زده، لجام كرده.
لغات بخش 12
1 . هَنْبَثَة: حادثه ‏ى سخت و دشوار.
2 . الخَطَب: شان، كار، كار بزرگ و ناپسند.
3 . وابِل: باران‏ هاى درشت قطره.
4 . اِخْتَلَّ: تباه شد، مختل شد.
5 . تَجَهَّمَتْنا: روى ترش كردند به ما.
6 . حامَتِنا: حمايت كننده‏ ى ما، خانواده ى ما.
7 . وَسيم: خوش روى.
8 . خَسْفاً: پنهان، خسوف، ناپيدا.
9 . كُثُب: تل هاى شن، جمع كَثيب.
10 . شَجَن: غم و اندوه.
11 . تِهْمال: اشك روان چشم در گريه.
12 . سَكَب: آب ريزان، اشك جارى.
13 . حَمِيَّة: تعصب، غيرت، حمايت.
14 . البَراح: رفت و آمد به راحتى در زمين وسيع دورتر.
15 . جَناحى: بال و پر من.
16 . الراح: دست و پنجه.
لغات بخش 13
1 . مَعْشَر: گروه، جماعت، جمع معاشر، از لغت معاشرت ـ عشيره: مردمان از يك قبيله.
2 . اَعْضاد: جمع عَضُد: بازو، ياران و كمك كاران.
3 . حَضَنَة: جمع حاضن حافظ. حضانِت اسم است. نگه‏ دارى ـ حِضن: از زير بغل تا پهلو و كمر (كَشع).
4 . الفَتْرَة: ضعف و سستى بعد از شدت و آرامى بعد از حدَّت.
5 . الوِنْيَة: سستى و ضعف و عدم جديّت.
6 . الغَمِيزَة: ضعف و كم عقلى، نگاه پنهان ضعيف، كنايه از خواب و غفلت، مسامحه، تعلّل و سنگينى در كار و عدم حركت.
7 . السِنَة: چرت و اوّل خواب، خواب سبك و چرت.
8 . ظُلامَتِى: مَظلَمِة، آن‏چه ظالم مى گيرد.
9 . اِهالَة: پر روغن پيش از رسيدن وقت آن، پيه، گوشت پيه دار، چه سريع بزغاله پرروغن شده است. (ضرب المثل عربى براى كارى كه پيش از وقتش آماده شود.)
10 . اُحاوِل: مبادرت مى كنم، قصد مى كنم، مى خواهم.
11 . اُزاوِل: مى كوشم و جست وجو مى كنم.
12 . اِسْتَوْسَعَ: فراخ و وسيع گرديد.
13 . وَهْيُهُ: شكاف، سستى آن.
14 . اِسْتَنْهَرَ: فراخى و وسعت يافت ـ از لغت نهرِ آب، جاى وسيع.
15 . فَتْقُه: شكاف آن.
16 . راتِقُه: التيام دهنده، چسباننده او، رتق ضد فتق ـ در دعاى «اللّهم ارتق فتقنا» يعنى مفاسد امور ما را اصلاح كن.
17 . اِكْتَأَبَت: از لغت كَأبَ: اندوهگين شدند.
18 . اَكْدَت: از لغت كَدَى: بى‏ نتيجه ماند، به نتيجه نرسيد، به سختى رسيد.
19 . الحُرْمَة: خوار شد حرمت ـ اُزيلَتِ الحرمة: حرمتت زايل و از بين رفته است.
20 . بائِقَة: حادثه‏ ى سختى.
21 . هِتافاً، يَهْتِفُ بِها: بانگ مى زند، بانگى.
22 . صُراخاً: صداى شديد ـ يَستصرخ: پناه خواه، با صداى بلند فهمانيدن.
23 . اِلْحاناً: آواز خوش.
24 . عَقِب: پاشنه پا.
25 . عَقِبَيْه: برگشت روى دو پاشنه ‏ى پا.
لغات بخش 14
1 . اَيْهاً: وه، هيات، اسم فعل است.
2 . قَيْلَة: نام زنى كه اوس و خزرج بدان منتسب هستند (مادرشان است)، دو قبيله ى انصار در مدينه.
قَيله: دختر كاهل است.
3 . اُهْضَمُ: شكسته مى‏ شوم، مظلوم واقع مى شوم، از حقّم بازداشته شوم.
4 . تُراث: ميراث كه وراث بوده و تبديل شده به تراث: ارثيه.
5 . بِمَرْئًى و مَسْمَع: شما را مى بينم و صدايتان را مى‏ شونم يا شما مرا می ‏بينيد و صدايم را مى شنويد.
6 . المُنْتَدًى: از لغت النُّدوه: مشورت، محل مشورت، مجلس. دارالنّدوه: دار المشورة.
7 . الدَّعْوَة: تَلبَسُكُمُ الدَّعْوَة: صداى من به شما مى رسد و بر شما احاطه دارد.
8 . وَ تَشْمَلُكُم الخَبْرَة: از حال من خبر داريد.
9 . عُدَّة: آمادگى به وسيله ى مال و سلاح.
10 . جُنَن: جمع جُنّة: سپر.
11 . الكِفاح: استقبال از دشمن بدون سپر.
12 . النُخْبَة: منتخب، مختار.
13 . بادَهْتُم: از لغت بَده: به طور ناگهانى و بداهت كارها را انجام مى داديد.
14 . الكَدّ: رنج و زحمت و كوشش.
15 . البُهَم: شجاعان.
16 . لانَبْرَحُ وَ تَبْرَحُون: همواره و هميشه چنين بوديم و بوديد كه،
17 . رَحَى: سنگ آسياب.
18 . دَرَّ حَلَبُ الْأَيّام: شير روزگار زياد و فراوان شد (فوايد روزگار).
19 . نُعَرَة: صداى بينى.
20 . خَبَت: خاموش شد.
21 . هَدَأَت: فرو نشست.
22 . الهَرْج: ظهور فتنه و فساد و قتل.
23 . اِسْتَوْسَقَ: ضميمه شد، از لغت وسق:
انتظام يافت، منظم شد.
لغات بخش 15
1 . جُرْتُم: عدول كرديد از راه، چرا حق را ترك كرديد بعد از روشنى.
2 . نَكَصْتُم: به قهقرا برگشتيد.
3 . نَكَثُوا: عهد شكستند.
لغات بخش 16
1 . اَخْلَدْتُم: تكيه كرديد و متمايل شديد به آسايش طلبى دنيا.
2 . الخَفْض: وسعت بخشيدن به زندگى و راحت طلبى به وسيله‏ ى ترس و درگيرى، دورى از تكاليف.
3 . الدَعَة: آرامش و راحتى و رفاه.
4 . فَعُجْتُم: كج شديد، برگشتيد، رو برگردانيديد.
5 . مَجَجْتُم: به بيرون ريختيد و قى كرديد، برگردانيديد.
6 . دَسَعْتُم: بيرون ريختيد، ايمان را از دل ‏هايتان بيرون ريختيد.
7 . سَوَّغْتُم: آن را كه به راحتى نوشيديد.
لغات بخش 17
1 . خامَرَتْكُم: وجود شما را فرا گرفته است (از لغت خمير و خمر).
2 . الغَدْرَة: ضدّ الوفاء: جفا و بی وفايى.
3 . اِسْتَشْعَرَتْها: پوشيد، آن را به بدن چسبانيد، جفا دل ‏هاى شمايان را گرفته است.
4 . فَيْضَةُ النَّفْس: كثرت جريان آب (آن چه گفتم به خاطر اين است كه جانم به لب رسيده ودردها لبريز شده).
5 . نَفْثَةُ الْغَيْظ: دميدن خشم (آه خشم، به جوش آمدن ناراحتى باطنى) آه يك نوع دميدن، نَفَس بلند كه انسان خشمگين يا اندوهگين مى كشد.
6 . خَوَرُ الْقَناة: ناتوانى نيزه، ضعف نفس.
7 . بَثَّةُ الصَّدْر: نشر و اظهار و بيرون ريختن غم و اندوه درون سينه.
8 . مَعْذِرَةُ الحُجَّة: اتمام حجّت و عذر را قطع كردن.
9 . فَدُونَكُمُوها: بگيريد خلافت را.
10 . فَاحْتَقِبوها: از لغت حَقَب: طنابى است، پالان شتر خلافت را باطناب ببنديد.
11 . مُدْبِرَةَ الظَّهْر: پشت شتر خلافت زخم است و مجروح.
12 . مَهِيضَةَ الْعَظْم: استخوان شكسته و ضعف گرفته.
13 . خَوْراءَ الْقَناة: نيزه ى سست، ضعف نفس، پاى او سست و ضعيف است.
14 . ناقِبَةَ الْخُفّ: از لغت نَقَب: سستى پاى شتر.
15 . باقِيَةَ الْعار: عيب و عار اين كار باقى است.
16 . شَنارِ الاَْبَد: شَنار: عيب و عار، عار و غضب الهى هميشگى است.
17 . مُؤْصَدَة: بر آن‏ ها راه را اين آتش بسته است، روى هم انباشته و راه فرار نيست.
لغات بخش 18
1 . طائِر: سهم و قسمت از خير و شر، نامه ى اعمال.
2 . قَدقُصِرَ: زمان كار كوتاه شده و كار زود خود را نشان داد