به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز


شعر و ادب فارسى

اشعار نظيرى نيشابورى


• قسم به جان تو اى عشق، اى تمامىِ هست در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست فراز منبر يوم الغدير اين رمز است حديث لحمك لحمى بيان اين معناست
• كه هست هستىِ ما از خمِ غديرِ تو مَست كه آفتاب بود آفتاب بر سرِ دست كه سر ز جيب محمد، على برآورده كه بر لسان مبارك پيمبر آورده

اشعارمحمدجواد غفور زاده "شفق"

• جلوه گر شد بار ديگر طور سينا در غدير رودها با يكدگر پيوست كم كم سيل شد هديه ى جبريل بود 'اليوم اَكمَلْتُ لَكُم' با وجود فيض 'اَتْمَمتُ عَلَيكم نعمَتى' بر سر دست نبى هركس على را ديد گفت بر لبش گلواژه ى 'مَنْ كُنْتُ مَولا' تا نشست 'بركه ى خورشيد' در تاريخ نامى آشناست گر چه در آن لحظه ى شيرين كسى باور نداشت باغبان وحى مى دانست از روز نخست ديده ها در حسرت يك قطره از آن چشمه ماند دل درون سينه ها در تاب و تب بود اى دريغ
• ريخت از خم ولايت مى به مينا در غدير موج مى زد سيل مردم مثل دريا در غدير وحى آمد در مبارك باد مولى در غدير از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدير آفتاب و ماه زيبا بود زيبا در غدير گلبن پاك ولايت شد شكوفا در غدير شيعه جوشيده ست از آن تاريخ آنجا درغدير مى توان انكار دريا كرد حتى در غدير عمر كوتاهى ست در لبخند گلها در غدير اين زلال معرفت خشكيد آيا در غدير؟ كس نمى داند چه حالى داشت زهرا درغدير

اشعار سيد رضا مويّد

• از ولايتعهدى حيدر، خدا تاج شرف در حريم ناز و عصمت زين همايون افتخار اين بشارت دوستان را جان ديگرمى دهد باز تابيد از افق روز درخشانِ غدير موج زد درياى رحمت در بيابان غدير شد غدير خُم تجليگاه انوار خدا آفرينش را بُوَد بر سوى آن سامان نگاه ناگهان خَتمِ رُسُل آن آفتاب دين پناه تا شناساند به مردم آن ولى اللَّه را اى غدير خم كه هستى روز بيعت با امام از تو مُحكم شد شريعت، و ز تو نعمت شد تمام از وِلاى مُرتضى دل را چراغان مى كنيم خط سُرخى كز غدير خم پيمبر باز كرد بر جهان ما سوى حق راه ديگر باز كرد از غدير خم كمالِ شرع پيغمبر شده است اين خدائى روز، بر شير خدا تبريك باد يا امام العصر اين شادى تو را تبريك باد سينه ها از داغ هِجران داغدارت تا به كِى
• بار ديگر بر سر زهراى اطهر مى زند فاطمه لبخند بر سيماى شوهر مى زند دشمنان را اين خبر، بر قلب خنجر مى زند شد فضا سرشار عطرِ گل ز بستان غدير چشمه هاى نور جارى شد ز دامان غدير تا در آنجا جلوه گر شد نور مِصباحُ الهُدى ما سوى اللَّه منتظر تا چيست فرمان اِله بر فراز دست مى گيرد على را همچو ماه والِ مَن والاه خواند، عادِ مَن عاداه را بر تو اى روز امامت از همه امت سلام ما به ياد آن مبارك روز و آن زيبا پيام با على بار دگر تجديد پيمان مى كنيم باب رحمت را ز اول تا به آخر باز كرد از بهشت آرزوها بر بشر دَر باز كرد مُهر اين فرمان به خون مُحسن و اصغر شده است بر تمام اَنبيا و اوليا تبريك باد چهارده قرن امامت بر شما تبريك باد چون 'مؤيد' شيعيان در انتظارت تا به كِى

اشعار مصطفى محدّثى خراسانى

• ملتهب در كنار يك بركه دست خورشيد تا نهد در دست بر سر آسمانى آن ظهر مژده دادند آيه هاى شكوه
• روح تاريخ پير منتظر است آسمان در غدير منتظر است آيه هاى شكوه نازل شد دين احمد تمام و كامل شد

اشعار حاج غلامرضا سازگار

• غدير عيد همه عُمْر با على بودن غدير حاصل تبليغ انبيا همه عمر غدير يك سند زنده، يك حقيقت محض غدير صفحه ى تاريخ وال من والاه
• غدير آينه دار على ولى اللَّه ست غدير نقش ولاى على به سينه ى ماست غدير از دل تنگ رسول عقده گشاست غدير آيه ى توبيخ عاد من عاداست
• هنوز لاله ى ''اكملت دينكم'' رويد هنوز خواجه ى لولاك را نِداست بلند بگو كه خصم شود منكر غدير، چه باك چو عمر صاعقه كوتاه باد دورانش
• هنوز طوطى ''اتممت نعمتى'' گوياست كه هر كه را كه پيمبر منم، على مولاست كه آفتاب، به هر سو نظر كنى پيداست خلافتى كه دوامش به كشتن زهراست

اشعار دكتر يحيى حدّادى ابيانه

• ستاره ى سحر از صبح انتظار دميد گرفت دست قدر، رايت شفق بر دوش بر آسمان سعادت ز مشرق هستى به باغ، بلبل شوريده رفت بر منبر ز خويش رفته، نواخوان عشق بود و سرود فتاد غلغله در باغ و شورشى انگيخت هوا ز عطر گلاب محمدى مشحون رسول، سدره نشين شد، على به صدر نشست گرفت پرچم اسلام را على در دست به يُمنِ فيضِ ولايت شراب خمّ اَلَست
• غدير از نفس رحمت بهار چكيد زمين به حكم قضا آب زندگى نوشيد سپيده داد نويدِ تولدِ خورشيد چو از نسيم صبا بوى عشق يار شنيد به بانگ زير و بم، اسرار خطبه ى توحيد كه خيل غنچه شكفت و به روى او خنديد زمين به عترت و آل رسول بست اميد پىِ تكامل دينش خداى كعبه گزيد از اين گزيده زمين و زمان به خود باليد به عشق آل على از غدير خم جوشيد

اشعار محمدعلى سالارى

• سر زد از دوش پيمبر، ماه در شام غدير مژده داد او را ز ذات حق كه با فرمان خويش دين خود را كن مكمَّل با ولاى مرتضى مى شود مست ولاى مرتضى، از خود جدا شد بپا هنگامه اى در آسمان و در زمين شور و شوقى شد در آن صحراى سوزان حجاز عشق مولا در دلم از زاد روز من نشست
• تا كه جبرائيل او را داد پيغام غدير نخل هستى بار و بر آرد در ايام غدير خوف تا كى بايد از فرمان و اعلام غدير هر كه نوشد جرعه اى از باده ى جام غدير تا ولايت شد على را ثبت، هنگام غدير مرغ اقبال آمد و بنشست بر بام غدير بر جبينم حك بود تا مرگ خود نام غدير

اشعار محمود شاهرخى

• به كام دهر چشاندى مِيى ز خم غدير ز چشمه سار ولاى تو اى خلاصه ى لطف
• كه شور و جوشش آن در رگ زمان جارى است به جويبار زمان فيض جاودان جارى است

اشعار حكيم ناصر خسرو

• بياويزد آن كس به غدر خداى چه گوئى به محشر اگر پرسدت
• كه بگريزد از عهد روز غدير از آن عهد محكم شبر يا شبير

اشعار طائى شميرانى

• سايبان باور نكردم مه شود بر آفتاب آرى آرى ماه بر خورشيد گردد سايبان
• تا نديدم بر فراز دست احمد بوتراب مصطفى گر آفتاب آيد، على گر ماهتاب

اشعار طاهره موسوى گرمارودى

• اى شرف اهل ولايت، غدير زمزم و كوثر ز تو كى بهترند اين كه كند زنده همه چيز آب از ازل اين بركه بجا بوده است
• بركه ى سرشار هدايت، غدير آبروى خويش ز تو مى خرند ز آب غدير است نه از هر سراب آينه ى لطف خدا بوده است

اشعار مكرم اصفهانى

• انديشه مكن زانكه كند وسوسه خناس بايد بشناسانيش امروز به نشناس
• در باب على يعصمك اللَّه من الناس بازار خَزَف بشكنى از حُقّه ى الماس
• حق را كنى آنگونه كه حق گفت مدلّل

اشعار خوشدل كرمانشاهى

• در غديرخم نبى خشت از سر خم برگرفت از خم خمر خلافت در غدير خم بلى
• خشت از خم ولاى ساقى كوثر گرفت ساقى كوثر ز دست مصطفى ساغر گرفت

اشعار يوسف على ميرشكاك

• ماه صد آئينه دارد نيمه شبها در غدير پيش چشم آسمان، پيشانى باز على
• روزها مى گسترد خورشيد، خود را برغدير آفتاب روى زهرا در پس معجر غدير

اشعار سيد مصطفى موسوى گرمارودى

• گلِ هميشه بهارم غدير آمده است خداى گفت كه ''اكملت دينكم'' آنك قسم به خون گل سرخ در بهار و خزان گل هميشه بهارم بيا كه آيه ى عشق در روز غدير، عقل اوّل چون عرش تو را كشيد بر دوش فرمود كه اين خجسته منظر بر دامن او هر آن كه زد دست
• شراب كهنه ى ما در خم جهان باقى است نواى گرم نبى در رگ زمان باقى است ولايت على و آل، جاودان باقى است به نام پاك تو در ذهن مردمان باقى است آن مظهر حق، نبىِّ مرسل آنگاه گشود لعل خاموش بر خلق پس از من است رهبر چون ذره به آفتاب پيوست

اشعار عليرضا سپاهى لائين

• دشت غوغا بود، غوغا بود، غوغا درغدير در شكوه كاروان آن روز با آهنگ زنگ اى فراموشان باطل سر به پايين افكنيد حيف اما كاروان منزل به منزل مى گذشت
• موج مى زد سيل مردم مثل دريا در غدير بى گمان بارى رقم مى خورد فردا در غدير چون پيمبر دست حق را برد بالا در غدير كاروان مى رفت و حق مى ماند تنها در غدير!!

اشعار محمد على صفرى "زرافشان"

• آن روز كه با پرتو خورشيد ولايت صحراى غدير است زيارتگه دلها تا جلوه ى حق را به تماشا بنشينند
• ره را به شب از چار طرف بست محمد از شوق على داد دل از دست محمد بگرفت على را به سر دست محمد

اشعار يحيى

• ساقى اى قدت طوبى اى لبت كوثر آور از غدير خم، خم خُمَم مِىِ كوثر باده در غديرم ده، از غدير خم، خم خم مى ز خم وصلم ده، تا كف آورم بر لب
• كوثرى مِيَم امروز از غدير خم آور من منم بده ساغر، خم خمم بده صهبا همچون زاهدان شهر، در غدير خم شو گم خم دل كنم دجله، دجله را كنم دريا

اشعار ناصر شعار ابوذرى

• گفت برخيز كه از يار سفير آمده است موج يك حادثه در جان غدير است امروز بيعت شيشه اى و آهن پيمان شكنى پس از آن بيعت پر شور على تنها ماند موج آن حادثه در جان غدير است هنوز
• به چراغانى صحراى غدير آمده است و على چهره ى تابان غدير است امروز داد از بيعت آبستن پيمان شكنى و وصاياى نبى در دل صحرا جا ماند و على چهره ى تابان غدير است هنوز

اشعار محمد تقى بهار

• اى نگار روحانى، خيز و پرده بالا زن در ترانه ى معنى، دم ز سرّ مولا زن
• در سرادق لاهوت، كوس 'لا' و 'الاّ' زن وانگه از غدير خم باده ى تولاّ زن

• تا ز خود شوى بيرون، زين شراب روحانى

• در خم غدير امروز، باده اى بجوش آمد وان مبشّر رحمت، باز در خروش آمد
• كز صفاى او روشن، جان باده نوش آمد كان صنم كه از عشاق برده عقل و هوش آمد
• با هيولى توحيد در لباس انسانى
• اوست كز خم لاهوت، نشأه ى صفا دارد در جبين جان پاك، نور كبريا دارد
• در خريطه ى تجريد، گوهر وفا دارد در تجلى ادراك جلوه ى خدا دارد
• در رُخَش بود روشن، رازهاى رحمانى

اشعار آية اللَّه كمپانى

• ولايتش كه در غدير شد فريضه ى امم كه زد قلم به لوح قلب سيّد امم رقم
• حديثى از قديم بود ثبت دفتر قدم مكمل شريعت آمد و متمّم نعم
• شد اختيار دين به دست صاحب اختيار من
• باده بده ساقيا، ولى ز خمِّ غدير وادى خمِّ غدير منطقه ى نور شد
• چنگ بزن مطربا، ولى به ياد امير باز كف عقل پير، تجلّى طور شد

اشعار ناظم زاده كرمانى

• عارفان را شب قدر است شب عيد غدير كرده تقدير بدينسان چو خداوند قدير بهترين شاهد اين قصه بود خمِّ غدير
• بلكه قدر است از اين عيد مبارك تعبير اى على، اى كه تويى بر همه ى خلق امير كرد تقدير چنين لطف خداوند قدير

اشعار احمد عزيزى

• غدير خم از غيرت به جوش است خمّ غدير از كف اين مى تَرَست
• ببين قرآن ناطق را خموش است زانكه على ساقى اين كوثر است

اشعار حالى اردبيلى

• صبح سعادت دميد، عيد ولايت رسيد از كرمش بر گدا، داد همى جان فزا
• فيض ازل يار شد، نوبت دولت رسيد گفت بخور زين هلا، كز خُم جنت رسيد

اشعار فرصت شيرازى

• اين خم نه خم عصير باشد از خم غدير مى كنم نوش
• اين خم، خم غدير باشد تا چون خم برآورم جوش

اشعار آية اللَّه ميرزا حبيب خراسانى

• امروز بگو، مگو چه روز است؟ موجود شد از براى امروز امروز ز روى نص قرآن امروز به امر حضرت حق امروز وجود پرده برداشت امروز كه روز دار و گير است از جام و سبو گذشت كارم امروز به امر حضرت حق امروز به خلق گردد اظهار عالم همه هر چه بود و هستند
• تا گويمت اين سخن به اكرام آغاز وجود تا به انجام بگرفت كمال، دين اسلام شد نعمت حق به خلق اتمام رخساره ى خويش جلوه گر داشت مى ده كه پياله دلپذير است وقت خم و نوبت غدير است بر خلق جهان على امير است آن سرّ نهان كه در ضمير است امروز به يك پياله مستند

• اشعار اسماعيل نورى علاء

• در ادبيات فارسى قطعه هاى زيبايى در باره ى غدير بر قلم نثر نويسان زِبردست جارى شده است كه ذيلاً دو نمونه تقديم مى شود:
• ...
• در غدير گويا محمد صلى اللَّه عليه و آله مى انديشد: بدون على عليه السلام چگونه خواهد رفت؟
• و على عليه السلام مى انديشد: بدون محمدصلى اللَّه عليه و آله چگونه خواهد ماند؟
• و مردم بين همين رفتن و ماندن است كه به ابهامى شگفت گرفتار آمده اند:
• اين همان محمد صلى اللَّه عليه و آله است كه مى ماند، اگر با على بيعت مى كرديم؛
• و اين حتى على عليه السلام است كه مى رود، اگر بيعت را شكستيم!!
• توده ى مردم به چگونگى بيعت مى انديشند و سران توطئه به شكستن بيعت...!!؟
• آرى... خم!
• شربدار ولايت
• غدير حادثات
• و ميان منزل افشاى رازهاست.
• بنگريدش
• كه بر اوج دست و بازو
• در چنگ چنگالى از نور
• ايستاده است
• - به ابرها نزديكتر تا به ما-
• و نگاه نمى كند
• نه در چشمان مشتاق
• نه در ديدگان دريده از حسد.
• به اين ترانه گوش كنيد
• كه در هفت آسمان مى طپد:
• 'هر كه مرا مولاى خويش بداند اينكه فرا چنگ من ايستاده مولاى اوست'.
• آرى
• امروز همه چيز كامل است
• معيارى به دنيا آمده
• كه در سايه اش
• نيك و بد از هم مشخصند.