از میدان شهدا، تا باب الجواد یک ربعی راه بود.

اما به هر حال می ارزید، که بیایم کنار تابلوهای اذن دخول باب الجواد بایستم، زانو بزنم، بارها و بارها اذن دخول بخوانم و بگویم:

آقا به جان جوادت راهم بده!
        


 



 
         عادت داشتم همیشه، از مسجد گوهرشاد وارد شوم.

می رفتم از آن گوشه که وقتی وارد حیات مسجد گوهرشاد می شوی، یکهو گنبد می پرد در آغوشت(!)

همانجاها روی سنگها، می نشستم و می گفتم سلام! مدام سلام می کردم...

سلام! تا عاقبت جواب تک تک شان را با تمام جانم می یافتم.

 

وارد شدن به رواق رو به ضریحت جرئت می خواست. خضوع می خواست و خاکساری!

همان چیزی که فقط صدبار اذن دخول خواندن به آدم یاد می داد! البته من هر بار جسارت کردم و وارد شدم، چه کنم که همه امیدم آنجا بود.

می آمدم و زل می زدم به ضریحت. خیره خیره نگاه می کردم و می گذاشتم که بندهای دلم، یک به یک بیایند و خودشان را به بست های ضریحت گره بزنند.

به خدا که هنوز پاره های قلبم را همانجا، جا گذاشته ام!

 
        

 


 

         زیارت نامه خواندن عالی بود. اما فکر می کردم که گاهی دوست داری بیایم برایت تعریف بکنم.

از زندگی ام بگویم و سفره ی غم و شادی ام را برایت پهن کنم.

چه تلخ بود که از هر جا شروع کردم، به گناهانم می کشید و زخم هایی که به دل فرزندت زدم.

زخم هایی به کهنگی تاریخ یک آیین!

اینها شاید رنج آور بود اما به خدا، آرامش را در جایی جز گوشه گوشه ی حرمت نیافتم.

 


 


 

کاغذ دیواری - Wallpaper