به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز


اقرار غاصب فدك به محكوميت

مردى نزد ابوبكر و عمر آمد و گفت: من مردى از اهل يمن هستم، كه بقصد حج از ديار خود بيرون آمده ‏ام. در همسايگى ما بانويى است كه هنگام سفر به من گفت: تو بزودى اين كسى را كه خود را جانشين پيامبر مى ‏داند ملاقات مى‏ كنى. هرگاه او را ديدى پيام مرا هم به او برسان. ابوبكر گفت: پيام او را بازگو كن.
آن مرد گفت: آن زن چنين پيغام داده است كه من زنى ضعيف و عائله‏ مند هستم. پدرم در زمان حياتش زندگى مرا اداره مى‏ كرد. او زمين هايى داشت كه خود و همسر و فرزندانم از درآمد آن زندگى خود را اداره مى‏ كرديم. وقتى پدرم از دنيا رفت حاكم آن شهر زمين ها را به زور از دست من گرفت و به تصرف خود درآورد و نماينده‏ ى خود را به آنجا فرستاد. اكنون محصول آن را برمى ‏دارد و از خرما و گندم آن چيزى به من نمى ‏دهد.
ابوبكر گفت: چنين حقى ندارد، و اين لقمه بر آن ظالم متجاوز گوارا مباد! بخدا قسم آبرويش را مى‏ برم و او را از مقامش بر كنار مى‏ كنم و بر ضد او اقدام
مى‏ نمايم! عمر رو به ابوبكر كرد و گفت: اى خليفه‏ ى پيامبر! آن حاكم خبيث نابكار را مهلت مده و كسى را سراغ او بفرست تا او را دست بسته حاضر كند، و او را به خاطر خيانت و فسقش به اشد مجازات برسان كه ظلم و تجاوز را از حد گذرانده است!!
ابوبكر پرسيد: اين حاكم كيست و در كدام شهر است و نام آن بانوى مظلوم چيست؟
مرد يمنى گفت: از ناخشنودى خدا به خدا پناه مى ‏برم و از غضب او به حضرت او پناهنده ‏ام! چه كسى ظالم‏ تر و ستمگرتر از كسى است كه به دختر پيامبر صلى الله عليه و آله ظلم نموده است؟!!