به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز


شركت در تشييع جنازه ‏ى حضرت زهرا سلام الله علیها

آخرين مهلت غاصبين براى نقشه كشيدن، قبل از تدفين حضرت زهرا عليهاالسلام بود. آنها تصميم گرفتند براى سرپوش گذاشتن بر جنايات خود به هر قيمت شده در تشييع جنازه‏ ى حضرت زهرا عليهاالسلام شركت كنند و لابد اظهار عزادارى كنند تا سرپوشى بر جناياتشان باشد.
برنامه از دو طرف به اين صورت شروع شد:

وصيت حضرت زهرا سلام الله علیها به تدفين شبانه

حضرت زهرا عليهاالسلام به اميرالمؤمنين عليه ‏السلام عرض كرد: آيا مى ‏توانى وصيت مرا عمل كنى؟ حضرت فرمود: آرى انجام مى‏ دهم.
فرمود: وقتى من از دنيا رفتم مرا شب دفن كن و به ابوبكر و عمر خبر مده، كه نبايد احدى از آنان كه بر من ظلم كردند و حق مرا گرفتند بر جنازه ‏ام حاضر شوند، و اجازه مده بر جنازه‏ ى من نماز بخوانند چرا كه اينان دشمنان من و پيامبرند، و اجازه مده احدى از اينان و اتباعشان بر جنازه‏ ى من نماز بخوانند.
شب كه جاسوسان سراغ كار خود رفتند و چشمها بخواب رفت مرا دفن كن.


اجتماع مردم كنار جنازه‏ ى حضرت زهرا سلام الله علیها و اعلام تأخير تشييع

هنگامى كه حضرت از دنيا رفت زن و مرد ضجه‏ كنان بر در خانه ‏ى حضرت جمع شدند و منتظر بيرون آوردن جنازه براى مراسم تشييع بودند تا بر بدن آن حضرت نماز بخوانند!!
ابوبكر و عمر هم بعنوان تسليت گفتن به اميرالمؤمنين عليه‏ السلام آمدند و گفتند: اى اباالحسن، مبادا از ما پيش ‏تر بر جنازه‏ ى دختر پيامبر صلی الله علیه و آله نماز بخوانى!! ابوذر از داخل خانه بيرون آمد و گفت: برگرديد كه تشييع جنازه‏ ى فاطمه سلام الله علیها امشب به تأخير افتاد. مردم هم برخاستند و متفرق شدند.

تدفين مخفيانه‏ ى حضرت

مقدارى از شب كه گذشت و از جاسوسان مطمئن شدند، اميرالمؤمنين عليه‏ السلام آن حضرت را غسل داد و فرزندان حضرت زهرا عليهاالسلام بهمراه سلمان و ابوذر و مقداد و نيز فضه و اسماء و چند نفر ديگر در نماز بر جنازه‏ ى حضرت زهرا عليهاالسلام حضور يافتند و پس از نماز، جنازه را مخفيانه دفن كردند و اميرالمؤمنين عليه ‏السلام محل قبر را با زمين اطراف يكسان نمود بطورى كه محل آن شناخته نشود.

اجتماع دوباره‏ ى مردم براى تشييع

فردا صبح ابوبكر و عمر بهمراه مردم به قصد تشييع و نماز بر جنازه‏ ى حضرت زهرا عليهاالسلام حركت كردند و بر در خانه ‏ى حضرت جمع شدند. ولى ناگهان شنيدند كه مقداد خطاب به مردم گفت: «ديشب فاطمه را دفن كرديم». از سوى ديگر مردم با چهل صورت قبر جديد در بقيع روبرو شدند كه به هم شباهت داشتند و قابل تشخيص نبودند.
فرياد مردم بلند شد و يكديگر را سرزنش كردند و گفتند: پيامبرتان تنها يك دختر از خود به يادگار گذاشت. اكنون كه از دنيا رفت چرا بايد دفن شود در حالى كه در تشييع و نماز او شركت نكرده ‏ايد و جاى قبر او را هم نمى‏ دانيد؟!
عمر نگاهى به ابوبكر كرد و گفت: من به تو نگفتم برنامه دفن فاطمه را انجام مى‏ دهند؟! سپس آنها نزد اميرالمؤمنين عليه‏ السلام آمدند و گفتند: بخدا قسم، هر چه كه براى ما آشوب بپا مى‏ كند و ما را ناراحت مى‏ كند انجام مى‏ دهى. اين هم يكى از دشمنى‏ هايى است كه نسبت به ما دارى.
حضرت فرمود: اگر براى شما قسم ياد كنم باور مى ‏كنيد؟ گفتند: آرى. فرمود: فاطمه عليهاالسلام همان بانويى است كه من براى شما اجازه‏ ى عيادت از او گرفتم و ديديد كه به شما چه گفت. بخدا قسم به من وصيت كرده بود كه شما دو نفر بر سر جنازه‏ ى او و نماز بر او حاضر نشويد. من هم كسى نيستم كه امر او و وصيتش را مخالفت كنم.

تصميم نبش قبر

عمر گفت: اين سر و صداها را رها كن. هم اكنون كنار قبرها مى‏ روم و آنها را نبش مى‏ كنم تا جنازه‏ ى فاطمه را پيدا كنم و بر بدن او نماز بخوانم!
حضرت فرمود: بخدا قسم اگر كوچكترين اقدامى در اين باره كنى- در حالى كه مى‏ دانى هرگز بر جنازه‏ ى فاطمه عليهاالسلام دست نخواهى يافت مگر آنكه سرت كه چشمانت در آن است از تنت جدا شود- آنگاه من جز با شمشير با تو روبرو نخواهم شد قبل از آنكه بتوانى كارى انجام دهى.
عمر فرياد زد: عده‏ اى از زنان مسلمين بيايند تا اين قبرها را بشكافيم و جنازه‏ ى فاطمه را پيدا كنيم تا بر بدن او نماز بگذاريم و قبر او را زيارت كنيم!!

عكس ‏العمل اميرالمؤمنين علیه السلام در مقابل تصميم نبش قبر فاطمه سلام الله علیها

اين خبر به اميرالمؤمنين عليه ‏السلام رسيد. حضرت قباى زرد رنگى را كه در جنگهاى شديد مى‏ پوشيد به تن كرد و بحال غضبناك كه چشمانش سرخ شده و رگهايش بالا آمده بود با تكيه بر شمشير ذوالفقار آمد تا وارد بقيع شد.
يك نفر جلوتر سراغ مردم رفت و خبر داد كه على بن ابى‏ طالب علیه السلام مى‏ آيد و به خدا قسم ياد مى‏ كند كه اگر سنگى از اين قبرها حركت داده شود شمشير خواهد كشيد تا همه را بكشد.
عمر و اصحابش مقابل حضرت درآمدند و عمر گفت: چه خبر است اى اباالحسن! بخدا قسم قبر او را مى‏ شكافيم و حتماً بر او نماز مى‏ خوانيم!
اميرالمؤمنين عليه ‏السلام لباس عمر را گرفت و او را تكانى داد و بر زمين زد و فرمود: اى عمر، حق خود را رها كردم تا مردم از دين برنگردند، و اما قبر فاطمه، قسم به آنكه جان على بدست اوست، اگر تو و اصحابت در اين باره كوچكترين اقدامى كنيد زمين را از خون شما سيراب مى‏ كنم. اكنون اگر مى‏ خواهى اقدام كن. من اگر شمشير بكشم آنرا غلاف نمى‏ كنم مگر با گرفتن جان تو! تو همان كسى نيستى كه پيامبر صلى الله عليه و آله قصد كشتن تو را داشت و سراغ من فرستاد، من هم با شمشير آمدم و بسوى تو هجوم آوردم تا تو را بكشم ولى اين آيه نازل شد كه بر اينان عجله نكنيد كه جزاى عملشان را آماده مى‏ كنيم.
ابوبكر فوراً جلو آمد و گفت: اى اباالحسن، بحق پيامبر و بحق آنكه بالاى عرش است، عمر را رها كن. بدان كه آنچه تو كراهت دارى انجام نخواهيم داد.
اميرالمؤمنين عليه‏ السلام عمر را رها كرد و مردم متفرق شدند و از آن روز فكر پيدا كردن قبر فاطمه عليهاالسلام را از ياد بردند.
اكنون براى غاصبين بخوبى معلوم شد كه چرا حضرت مخفيانه دفن شد. از اميرالمؤمنين عليه ‏السلام پرسيدند: چرا فاطمه عليهاالسلام شبانه دفن شد؟ فرمود: آن حضرت از عده‏ اى ناراضى بود و نمى‏ خواست آنان در تشييع جنازه‏ اش حاضر باشند. (1).
تا اينجا مجموعه اقداماتى كه غاصبين براى تثبيت اقدامات خود انجام دادند بيان شد و روشن گرديد كه هر اقدامى از سوى آنان صورت مى ‏گرفت بر ضرر خودشان تمام مى‏ شد و اتمام حجتى بر دليل هاى قبل افزوده مى‏ گشت.