|
|
| از مدینه تا غدیر |
|
|
| ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۷ | ||||||
|
در نظر خردمندان ارج و ارزش هر چيز به نتيجه و ثمرهاى است كه از آن به جا مىماند؛ لذا در گستره پهناور تاريخ و مسائل آن، مهمترين مطالبى كه با توجه به ثمرهاش، داراى موقعيت ويژهاى مىباشد، قسمتهايى است كه پيدايش اديان را نشان داده و مذاهب بر آن بنا شده و سرچشمه عقايد ملّتها و جمعيتها قرار گرفته؛ لذا اين بخش تاريخ كه مبدأ مقدسات ملتهاست، به ابديت راه پيدا كرده و هرگز تاريخ جهان آن را فراموش نمىكند.
به اين علت است كه دانشمندان بزرگ و امين تاريخ، در ثبت و ضبط و صحيح نگاشتن آغاز مذاهب تلاش و كوشش بسيار نمودهاند. واقعه غدير از بااهميتترين موضوعات تاريخ اسلام بوده؛ چراكه بسيارى از دلايل محكم ديگر بر اين واقعه پايهگذارى شده است. درست است كه سالها از واقعه غدير گذشته اما حقيقت غدير از وجوه مختلف براى مسلمانان مطرح مىباشد، خاصه از نظر عقيده دينى؛ چراكه حقيقت غدير براى هر مسلمانى كه بر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ايمان دارد و مىخواهد از گفتهها و دستورات ايشان پيروى كند و سنت حضرت را عملى سازد تا دامنه رستاخيز مطرح بوده و جزء حقايقى است كه همواره با خورشيد طلوع مىكند و در متن لحظهها تكرار مىشود. لذا مورخان، محدثان، مفسران به بيان اين واقعه پرداختهاند و آن را با مدارك و سندهاى فراوانى در كتابهاى خود آوردهاند و اينك مرور مىكنيم آنچه كه از اين واقعه براى ما نقل شده است. به سوى مكه و در مكه در دهمين سال هجرت، پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم به امر خدا قصد زيارت خانه خدا نمودند، حضرت دستور دادند كه در ميان قبايل اعلام كنند كه رسول خدا عازم حج است. خبر به سرعت ميان مسلمانان مدينه و خارج از آن پيچيد كه پيامبر به فرمان الهى براى انجام مراسم حج، مدينه را ترك خواهند نمود، هر كس مىخواهد از فيض معنوى همراهى با رسول اللّهصلى الله عليه وآله وسلم در اين سفر بهرهمند شود، خود را سريعتر به كاروان حاجيان و زائران بيتاللّه الحرام برساند. مسلمانان دستهدسته از گوشه و كنار و شهرهاى دور و نزديك خود را به مكه مىرساندند تا در كنار پيامبر مناسك و اعمال حج را بياموزند تا آن سال و حتى پس از فتح مكه كه سه سال قبل صورت گرفته بود، چنين فرصتى براى حضرت دست نيامده بود. لذا اين تنها حجّى بود كه پيامبر بعد از مهاجرت به مدينه انجام مىدادند كه به نامهاى متعدد از قبيل »حجة الوداع«، »حجة الاسلام«، »حجة البلاغ« »حجة الكمال« و »حجة التمام«{1} در تاريخ ثبت شده است. پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم پنج روز مانده از ماه ذى القعده پيشاپيش مردم، در حالى كه تمام زنان و اهل حرم خود را نيز همراه داشتند، از مدينه خارج شدند، مهاجران و انصار و گروهى از قبايل عرب و جمع انبوهى از مردم در اين سفر حضرت را همراهى مىكردند{2} به گزارش مورخان، در آن زمان گروهى از ساكنان مدينه به سبب ابتلا به بيمارى نتوانستند با حضرت همراه شوند؛ اما با اين وجود جمعيتى بين 90 تا 120 هزار نفر در اين سفر شركت داشتند{3}. البته به اين تعداد كسانى كه در مكه بودند و گروهى كه با امام علىعليه السلام از يمن آمدند اضافه مىشود{4} مسافت ميان مكهومدينه، بنا بهآنچه مورخان ثبتكردهاند بهمدتده روزسواره طىطريق مىشود{5} پس از ورود به مكه، پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم بدون درنگ به قصد زيارت خانه كعبه تكبيرگويان وارد مسجد الحرام شدند. مكه، يك بار ديگر دردانه گمگشته و از دست رفتهاش را در دامان خود بازيافت. پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در چند روزه ايام حج و در ميان جمع عظيم مسلمانان، يك به يك احكام الهى حج را براى آنان بازگو مىفرمود. پس از ورود حاجيان از سراسر بلاد به مكه، در روز هشتم، مردم در معيت پيامبر خدا يكى از باشكوهترين مراسم را بهجا گزاردند. در اين مدت پيامبر خدا براى مردم سخن راندند و آنان را آگاه گردانيدند كه امسال آخرين سالى است كه در ميان آنان هستند. حضرت آنان را به قرآن و عترت سفارش نمودند تا با چنگ زدن به اين دو گمراه نشوند. نوشتهاند كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در روز عرفه و به روايتى روز عيد، خطبهاى را در جمع مسلمانان ايراد نمودند كه در آن همگان را به تقوا، تعهد به ارزشهاى اخلاقى و مراعات حقوق يكديگر سفارش نمودند{6} بهسوى مدينه مناسك حج به پايان رسيد و پيامبر خدا و همراهانشان به قصد مراجعت به شهر و ديار خود مكه را ترك نمودند. آفتاب حجاز آتش بر كوهها و درهها مىپاشيد، اما شيرينى اين سفر روحانى بىنظير، همهچيز را آسان مىكرد. هر كس در اين فكر كه خداوند توفيق و افتخارى بزرگ و شايد دستنيافتنى به وى عطا نموده است، اما پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم را انديشهاى سخت مىآزرد. خداوند وى را فرمانى داده بود كه اجراى آن مسئوليتى بس عظيم و سترگ بود و اينك كه قصد اجراى اين دستور الهى را داشت، بسيار نگران بود؛ زيرا مىدانست كه بسيارى از مردم و خصوصاً قريش در مقابل اين مأموريت الهى خواهند ايستاد و اگر امروز به مخالفت علنى با آن برنخيزند در آينده نزديك مخالفت خود را آشكار مىكنند. اين مأموريت بزرگ، چيزى جز معرفى جانشين و خليفه پس از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، يعنى علىعليه السلام نبود. جابربن عبداللّه انصارى گويد{7}: زمانى كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به انتصاب علىعليه السلام براى جانشينى پس از خود فرمان يافت، از آن بيم داشت كه قومش و منافقان و مخالفان اين امر، پراكنده شده و به جاهليت بازگردند؛ زيرا حضرت از كينه و دشمنى آنها نسبت به علىعليه السلام باخبر بود. از اين رو از جبرئيل خواست تا حفظ و صيانتش را از پروردگار طلب نمايد. جابر در ادامه گويد: پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم پيوسته منتظر بود تا در سرزمين منى به مسجد خيف رسيد. جبرئيل بار ديگر به نزد حضرت آمده و همان فرمان را ابلاغ نمود؛ اما حكم امان را با خود نياورده بود. پس از آن جبرئيل دوباره فرود آمد و براى بار ديگر فرمان را ابلاغ نمود، بدون آنكه حكم صيانت را با خود بياورد تا اينكه به جحفه رسيدند. جحفه مكانى است بين مكه و مدينه{8} در حقيقت چهارراهى است كه مردم سرزمين حجاز را از هم جدا مىكند. راهى به سوى مدينه در شمال راهى به سوى عراق در شرق و راهى به سوى غرب و سرزمين مصر و راهى به سوى سرزمين يمن در جنوب پيش مىرود. نام قديم آن مَهْيَعه بوده كه بعدها به جُحفه تغييرنام داده؛ زيرا سيلهاى مخرّب كه مىآمده مردم آن ديار را كوچ مىداده{9} بين اين منطقه با غدير خم دو ميل فاصله مىباشد{10} غدير خم در امروز حدود 164 كيلومتر از شمال مكه دور است و حدود 450 كيلومتر از طرف جنوب مدينه منوره فاصله دارد{11} نزول آيه ابلاغ زمانى كه به محل غدير خم رسيدند مصادف با روز پنجشنبه بود، روز هيجدهم ماه ذى الحجه{12}، در اين هنگام جبرئيل با آيه حفظ و صيانت بر پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم نازل گرديد و اين آيه را آورد كه: يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فيما بلغت رسالته و اللّه يعصمك من الناس{13} امين وحى، از طرف خداوند به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم امر كرد تا علىعليه السلام را ولى و امام معرفى كرده و وجوب پيروى و اطاعت از او را به خلق ابلاغ كند. عبداللّهبن عباس، پسرعموى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و علىعليه السلام، محدث و مفسر قرآن مىگويد: »خداى متعال به محمّدصلى الله عليه وآله وسلم فرمان داد تا علىعليه السلام را به عنوان ولى و سرپرست مردم منصوب نموده، ولايت او را به اطلاع همگان برساند. اما پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از آن مىترسيد كه بگويند پسرعمويش را براى حكومت بر مردم انتخاب كرده و از او حمايت مىكند و با اين سخنان بر او طعنه زنند{14} پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم تأخير در ابلاغ فرمان الهى را جايز ندانست، چه اينكه علاوه بر فرمان صريح و مؤكد از سوى حق تعالى، خداوند به پيامبرش وعده داد كه او را در انجام اين مهم از آزار و مزاحمت دشمنان و منافقان دور بدارد. به راستى كداميك از مأموريتهاى حضرت اينگونه بود كه اگر حضرت آن را به انجام نرساند، گويا رسالت عظيم خدا را ابلاغ نفرموده است؟! آراى مفسران ذيل آيه ابلاغ در كتابهاى بسيارى از دانشمندان اهل سنت و همه كتب معروف شيعه اعم از تفسير، حديث و تاريخ آمده كه اين آيه در غدير خم و در شأن علىعليه السلام نازل شده است كه براى نمونه به چند مورد اشاره مىكنيم. فخر رازى مىگويد: »مفسران درباره سبب نزول اين آيه چند نظر اظهار داشتهاند... تا آنجا كه گويد اين آيه درباره فضيلت علىبن ابىطالب نازل شده است{15} سيوطى گويد: »در اين آيه به روز غدير خم درباره علىبن ابىطالب بر حضرت رسولصلى الله عليه وآله وسلم نازل شده است{16} شيخ محمّد عبده گويد: »اين آيه به روز غدير خم درباره علىبن ابىطالب نازل شده است{17} اعلام توقف دستور توقف از طرف پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به همراهان داده شد. مسلمانان با صداى بلند آنهايى را كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند و مهلت دادند تا عقبافتادگان نيز برسند. مؤذن پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مردم را به نماز ظهر دعوت كرد. مردم آماده نماز شدند{18}. بعد از نماز مردم قصد برگشت به خيمههاى خود را داشتند؛ اما پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به آنها اطلاع دادند كه بايد براى شنيدن يك خبر مهم خود را آماده كنند{19} پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم دستور دادند تا خار و خاشاك زير درختان آنجا جمع{20} و شاخههاى اضافه درختان كه تا سطح پايين آمده بود، قطع شود تا بر سر مردم اصابت نكند{21} نوشتهاند كه آن روز هوا بسيار گرم بود بهطورى كه مردم جامههاى خود را بر سر كشيده و قسمتى از آن را زير پا افكنده بودند{22} آنگاه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم دستور دادند تا از جهاز شتران منبرى تهيه كنند{23}. حضرت بر فراز آن رفته و فرمودند چنين مىبينم كه به سوى خدا فراخوانده مىشوم و پذيراى اين هستم، همانا كه ميان شما دو امانت گرانسنگ باقى مىگذارم: كتاب خدا و عترتم. بنگريد كه پس از من با آن دو چگونه رفتار مىكنيد و بدانيد كه آن دو تا كنار حوض كوثر از هم جدا نمىشوند {24} (شايان ذكر است كه حاكم نيشابورى در دو جا از مستدرك خود حديث فوق را آورده و در هر دو جا مىافزايد كه اين حديث مطابق قواعد بخارى و مسلم صحيح مىباشد و آنها در كتب خود نياوردهاند!) سپس حضرت سه بار خطاب به مردم فرمودند كه: آيا من بر هر مؤمنى سزاوارتر از خود او نيستم؟ و همگان گفتند: آرى{25}. سپس دست اميرالمؤمنينعليه السلام را گرفته و بالا بردند {26}، بهطورى كه مردم سپيدى زير بغل ايشان را ديدند{27} نزول آيه اكمال هنوز مردم پراكنده نشده بودند كه اين آيه نازل شد{28} ... اليوم اكملت لكم دينكم و اتمت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا...{29} پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از شادى تبريك گفتند و افزودند: سپاس خدا را براى كامل كردن دين و تمام كردن نعمت و خشنودى پروردگار به پيامبرى من و به ولايت علىعليه السلام پس از من، آنگاه فرمودند: من كنت مولاه، فعلىٌ مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله{30} در تاريخ بغداد آمده: »در اين هنگام عمربن خطاب به علىعليه السلام گفت: بهبه! اى پسر ابوطالب كه مولاى من و مولاى همه مسلمانان شدى{31} علامه امينى)ره( آورده كه از كسانى كه پيش از ساير صحابه به حضرت تبريك گفتند ابوبكر و عمر بودند كه مىگفتند: »خوشا به حالت اى پسر ابوطالب كه صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى شدى.« در اين هنگام ابن عباس گفت: »به خدا اين پيمان در گردن همه خواهد ماند{32} عمامه سحاب پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در اين مراسم عمامه خود را كه سحاب نام داشت{33} به عنوان تاج افتخار بر سر اميرالمؤمنينعليه السلام قرار دادند{34} و انتهاى عمامه را بر دوش آن حضرت آويزان نمودند و فرمودند: »عمامه تاج عرب است.« خود اميرالمؤمنينعليه السلام در اين باره چنين فرمودهاند: »پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در روز غدير عمامهاى بر سرم بستند و يك طرفش را بر دوشم آويختند و فرمودند خداوند در روز بدر و حنين مرا به وسيله ملائكهاى كه چنين عمامهاى بر سر داشتند يارى نمود.« شعر حسان سپس حسانبن ثابت از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم اجازه گرفت و اشعارى را سرود{35} بعد از شعر او پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم جمله معروف خود را درباره حسان فرمودند كه: تا وقتى كه با زبان خود ما را يارى مىكنى، روح القدس مؤيد تو است. حديث تهنيت مورخ اهل سنت »ميرخواند« در روضة الصفا آورده: »بعد از اعلام رسمى ولايت و جانشينى اميرالمؤمنينعليه السلام، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در خيمه اختصاصى خود نشسته و فرمودند كه حضرت علىعليه السلام در خيمهاى ديگر بنشيند. سپس عموم مردم به خيمه علىعليه السلام وارد شده و به ايشان تهنيت گفتند. بعد از فارغ شدن مردان از اين امر، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم دستور فرمودند تا همسران خود نزد علىعليه السلام رفته و به ايشان تهنيت بگويند. آنان نيز چنين كردند. از جمله كسانى كه به حضرت تهنيت گفتند عمربن خطاب بود كه گفت: بخٍّ بخٍّ لك يا ابن ابىطالب اصبحت و أمسيت مولاى و مولا كلّ مؤمنٍ و مؤمنةٍ{36} اين مضمون را گروهى از علماى حديث و تفسير و تاريخ اهل سنت نقل كردهاند. به گونهاى كه برخى آن را از مسلمات دانسته و برخى ديگر با سندهاى صحيح آن را از برخى صحابه چون زيدبن ارقم، ابوهريره، ابن عباس، براءبن عازب نقل كردهاند{37} قدرتنمايى الهى بعد از جريان بيعت مردم با اميرالمؤمنينعليه السلام، »حارثبن نعمان فهرى« كه از خبر ولايت و جانشينى علىعليه السلام خشمگين شده بود، به همراه عدهاى نزد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم آمد و گفت: به ما از سوى خدا فرمان دادى كه شهادت به وحدانيت او داده و تو را فرستاده او بدانيم، ما هم پذيرفتيم و شهادت داديم، اركان و دستورات اعتقادى را كه براى ما آوردى را نيز پذيرفتيم، ولى به همينها راضى نشدى، اكنون به يارى پسرعمويت على برخاستى و او را بر همگان برترى دادى. آيا اين دستور هم از جانب خداست يا خودت؟ پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمودند: اين دستور هم از جانب خداست و من از خويش چيزى نگفتهام. حارث كه از اين سخن سخت ناراحت شده بود گفت: خدايا اگر آنچه محمّد مىگويد حق و از جانب تو است سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. هنوز به شترش نرسيده بود كه سنگى از آسمان فرود آمد و بر پيشانى او خورد و او را هلاك كرد. سپس آيه سأل سائلٌ بعذابٍ واقع، للكافرين ليس له دافع...{38} نازل شد{39} اينچنين بر همه مسلم شد كه غدير از منبع وحى سرچشمه گرفته و فرمان الهى مىباشد. منابع: 1- مقريزى، امتاع الاسماع، ج 1، ص 510. 2- همان، ج 1، ص 510 به بعد؛ ابن كثير، السيرة النبويه، ج 4، ص 217؛ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 173. 3- زينى دحان، السيرة النبوية، ج 3، ص 2؛ بغدادى، يوسفبن مرغلى، تذكرة الخواص، ص 30؛ طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 68؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 37، ص 138. 4- مفيد، الارشاد، ص 80. 5- ر.ك: مقريزى، امتاع الاسماء، ج 1، ص 513-518. 6- ابن هشام حميرى، سيره ابن هشام، ج 4، ص 1022. 7- طبرسى، الاحتجاج، ص 70؛ امينى، الغدير، ج 1، ص 215؛ بحرانى، البرهان، ج 1، ص 437. 8- طريحى، مجمع البحرين، ج 1، ص 346. 9- ر.ك: حموى، معجم البلدان، ج 2، ص 111؛ ازهرى، تهذيب اللغة، ج 4، ص 97؛ فيروزآبادى، القاموس المحيط، ص 715. 10- طريحى، مجمع البحرين، ج 3، ص 295. 11- رضوانى، غديرشناسى و پاسخ به شبهات، ص 88. 12- جويينى، فرائد السمطين، باب دوازدهم؛ سيوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 298؛ امينى، الغدير، ج 1، ص 215. 13- المائده / 67. 14- طبرسى، مجمعالبيان، ج 3، ص 382؛ حسكانى، شواهد التنزيل، ج 1، ص 256؛ عياشى، تفسير، ج 1، ص 360؛ الامينى، الغدير، ج 1، ص 377 _223 _219. 15- فخر رازى، التفسير الكبير، ج 12، ص 48. 16- سيوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 298. 17- رشيدرضا، المنار، ج 6، ص 384. مىتوان به منابع زير نيز اشاره كرد: قندوزى حنفى، ينابيع الموده، ص 120؛ واحدى نيشابورى، ابوالحسن، اسباب نزول، ص 135؛ جوينى، فرائد السمطين، باب 12؛ عاملى، عبدالحسين، شرف الدين، الفصول المهمه، ص 137. 18- ابن صباغ مالكى، الفصول المهمه، ج 1، ص 240. 19- هندى، كنز العمال، ج 13، ص 104؛ خوارزمى، المناقب، ص 154؛ الامينى، الغدير، ج 1، ص 31. 20- هندى، كنز العمال، ج 13، ص 104؛ نيشابورى، المستدرك، ج 3، ص 109 و 533؛ هيثمى، ابابكر، مجمع الزوائد، ج 9، ص 105؛ ابن كثير، السيرة النبوية، ج 4، ص 414. 21- الامينى، الغدير، ج 1، ص 47. 22- ابنمغازلى، مناقب، ص 16، حديث 23. 23- مهدوى دامغانى، غدير در اسلام، ص 67، به نقل از: سيد شرف جرجانى، شرح مواقف؛ مفيد، الارشاد، ج 1، ص 175؛ حلى، كشف اليقين، ص 240. 24- نيشابورى، المستدرك، ج 3، ص 109 و 533؛ هيثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 106؛ قندوزى، ينابيع الموده، ص 32 و 37 با كمى تغيير الفاظ؛ ابن صباغ، الفصول المهمه، ج 1، ص 237-238. 25- يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 112؛ ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 42، ص 217؛ ابن حنبل، مسند، ج 1، ص 118 و 119؛ نيشابورى، المستدرك، ج 3، ص 110 و 116. 26- الامينى، الغدير، ج 1، ص 11؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 5، ص 229؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 368؛ الالوسى، روح المعانى، ج 6، ص 194؛ فخر رازى، التفسير الكبير، ج 12، ص 49. 27- خوارزمى، المناقب، ص 135؛ قندوزى، ينابيع الموده، ص 40؛ الامينى، الغدير، ج 1، ص 11؛ جويينى، فرائد السمطين، باب 12. 28- سيوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 259؛ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 8، ص 284؛ خوارزمى، المناقب، ص 135 و 156؛ ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 42، ص 237. 29- المائده / 3. 30- نيشابورى، المستدرك، ج 3، ص 109 و 116؛ خوارزمى، المناقب، ص 135؛ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 8، ص 284؛ ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 42، ص 219. 31- بغدادى، تاريخ بغداد، ج 8، ص 284 (بخبخ لك يا ابن ابىطالب، اصبحت مولاى و مولى كل مسلم)؛ ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 42، ص 233؛ خوارزمى، المناقب، ص 159؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 5، ص 229؛ هندى، كنز العمال، ج 13، ص 134. 32- الامينى، الغدير، ج 1، ص 10-11. 33- كان اسم عمامة النبىصلى الله عليه وآله وسلم السحاب. (ابن الاثير، النهايه، ج 2، ص 345.) 34- زرندى حنفى، نظم درر السمطين، ص 112؛ ابن الاثير، اسدالغابه، ج 3، ص 114؛ الامينى، الغدير، ج 1، ص 291. 35- مجلسى، بحارالانوار، ج 37، ص 178-195 _166 _112؛ ميلانى، خلاصة عبقات الانوار، ج 7، ص 303؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 2، ص 230؛ بياضى، الصراط المستقيم، ج 1، ص 304؛ خوارزمى، المناقب، ص 136؛ جويينى، فرائد السمطين، باب 12. 36- ميرخواند، روضة الصفاء، ج 2، ص 541. 37- ابن كثير، البداية و النهاية، ج 5، ص 229؛ هندى، كنز العمال، ج 13، ص 134؛ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 8، ص 284؛ خوارزمى، المناقب، ص 159؛ مناوى، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج 6، ص 282؛ ابن الاثير، اسد الغابه، ج 4، ص 28. 38- المعارج / 1. 39- مجلسى، بحارالانوار، ج 37، ص 167 _162 _136؛ رشيدرضا، المنار، ج 6، ص 384؛ ایجاد یادداشت
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 |
||||||
|