از فضایل امام حسن مجتبی علیه السلام

- روزی به معاویه گفتند : اگر به حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام بگویی كه به منبر برو و پس او به بالای منبر برود و خطبه بگوید به خاطر حیایی كه دارد نمی تواند خوب سخن بگوید پس برای مردم ضعف و كاستی او روشن می‌شود. پس معاویه او را دعوت كرد و به او گفت : بالای منبر برو و سخنانی بگو كه ما به آن ها پند بگیریم و موعظه شویم. پس حضرت بر خاست و بالای منبر رفت پس حمد و ثنای خدا را به جا آورد . سپس فرمود  : " ای مردم هر كه مرا می شناسد كه می شناسد و هر كه مرا نمی شناسد پس بداند من حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام هستم. من پسر سرور زنان عالم فاطمه دختر رسول ا لله صلی الله علیه و آله و سلم هستم. من پسر بهترین آ فریده های خدا پسر رسول خدا پسر صاحب فضائل و كرامات هستم . من كسی هستم كه از حقم به دور مانده ام . من و برادرم سرور جوانان عالم هستم. من پسر ركن و مقام پسر مكه و منا پسر مشعر و عرفات هستم  . من پسر پیشوای بندگان خدا یم. من پسر محمد صلی الله علیه و آله و سلم رسول خدا هستم.
معاویه ترسید كه اگر پیش از این سخن بگوید مردم به او روی بیا آورند  پس گفت : ای ابا محمد برای ما آنچه تا كنون گفتی كفایت می كند (یعنی دیگر سخنی نگو و از منبر پایین بیا ) پس حضرت از منبر پایین آمد.

- ...روزی مردی شامی آن حضرت را در جایی كه سوار بر مركب بود دید و شروع به لعن و نفرین گفتن نمود ولی امام جواب او را نداد . پس هنگامی كه آن مرد از این كار فارق شد امام به نزد او رفت و به او سلام كرد و با لبخند به او گفت : ای پیرمرد گمان می‌كنم نیازمند هستی یا امر به تو مشتبه شده است. اگر خسته و رنجوری خستگی‌ات را به در كنیم، اگر چیزی می‌خواهی عطا كنیم ،اگر احتیاج به راهنمایی داری راهنمایی‌ات كنیم. اگر باری داری برایت حمل كنیم، اگر گرسنه هستی تو را سیر كنیم ، اگر لباس نداری به تو لباس دهیم، اگر فقیر هستی تو را غنی سازیم، ......
هنگامی كه آن مرد سخن امام را شنید گریه كرد و گفت: شهادت می‌دهم كه تو خلیفه خداوند در زمین هستی.خدا بهتر می‌داند كه ولایت و رسالت خود را در كجا و بین چه كسانی قرار دهد. تو و پدرت پیش از این دشمن‌ترین مردم نزد من بودید ولی حالا شما محبوب‌ترین خلایق نزد من هستید. پس بار خود را افكند و مهمان آن حضرت بود تا اینكه به شام بازگشت و رفت در حالیكه از صمیم قلب به ولایت و عشق و دوستی اهل‌بیت اعتقاد داشت.

- ابو النعیم در حلیه الابرار مینویسد:
حسن بن علی علیه السلام دارایی خود را با پروردگار خود به دو بخش یکسان تقسیم نمود.
هم او می نویسد: «حسن بن علی علیه السلام دو بار مال الله را از دارایی خود خارج نمود و سه بار دارایی خود را به دو نیم کرد، نیمی را خود برداشت و نیم دیگر را در راه خدا داد؛ بگونه ای که اگر دو جفت کفش داشت، یک جفت را برای خود بر میداشت و جفت دیگر را به نیازمندان می بخشید.
مانند همین مطلب را محمد بن حبیب در کتاب «امالی» خود نقل نموده است. ابن سعد در «الطبقات الکبری» می نویسد: "آن حضرت سه بار مال خود را بدو نیم کرد، نیمی را در راه خدا بخشید و نیمی را برای خود نگه داشت، حتی اگر دو جفت کفش یا دو جفت پاپوش داشت، یک جفت را برای خود بر میداشت و جفت دیگر را به نیازمندان می رساند. همچنین دو بار از مال خود، مال الله را اخراج فرمود".
- درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده است که ابوجعفر محمد بن حبیب در کتاب امالی خود نوشته است: «حسن بن علی علیه السلام به فردی شاعر مبلغی پول عطا کرد. فردی که در آنجا نشسته بود، به ایشان اعتراض کرد که چرا به شاعری مال میدهی که گناه خدا را بجا می آورد و سخن ناروا و بی اساس می گوید. حضرت در پاسخ او فرمودند:
"ای بنده خدا بهترین مالی که انسان می بخشد، آن مالی است که انسان به وسیله آن آبروی خود را نگاه می دارد و یکی از موارد کسب خیر، دوری گزیدن از بدی است."
- ابن شهر آشوب در مناقب روایت می کند که مردی از آن حضرت تقاضای کمک مالی نمود. حضرت پنجاه هزار درهم و 500 دینار به وی ارزانی داشتند، سپس فرمودند: "برو باربری را بیاور که این پولها را برای تو حمل کند». مرد باربری را آورد، حضرت عبای سبز خود را به مرد سائل داده و فرمودند: «این کرایه بار بر است."
- روزی فردی از بیابان نشینان بخدمت حضرتش شرفیاب شده پیش از آنکه اظهار نیاز بکند، حضرت امر فرمودند که هر چه در خزانه هست به او بدهند. وقتی به سراغ خزانه رفتند، مبلغی برابر با بیست هزار درهم در آنجا یافتند و همه را به سائل دادند. او که سخت به شگفت آمده بود، عرض کرد: ای آقای من آیا بمن امان ندادید که نیاز خود را بیان کنم و در مدح شما سخن بگویم. پاسخ شنید: "ما گروهی هستیم که بخششمان تازه و بیدرنگ صورت می گیرد."
- مدائنی می گوید: حضرت امام حسن علیه السلام  و حضرت امام حسین علیه السلام  و عبدالله بن جعفر هر سه به قصد زیارت حج حرکت نمودند، اما اثاث و لوازم خود را فراموش کردند، در نتیجه در راه گرفتار گرسنگی و تشنگی شدند. در این هنگام پیرزنی را دیدند که در خیمه ای زندگی می کند. از او آب خواستند. پیرزن عرض نمود: این گوسفند کوچک مال من است، از او شیر بدوشید و بنوشید. آنان چنین کردند، سپس خواستار غذا شدند. عرض کرد: من جز این گوسفند غذای دیگری ندارم، پس یکی از شما آنرا بکشد. آنان نیز چنین کردند و پوست گوسفند را کندند. آنگاه پیرزن از گوشت گوسفند مقداری را بریان نموده از میهمانان خود پذیرایی کرد. میهمانان نیز از آن غذا خوردند و مدتی در همان خیمه اقامت کردند و سپس براه افتادند. در موقع خداحافظی به پیرزن گفتند ما از افراد قریشیم و در راه ِرفتن به خانه خدا می باشیم، اما وقتی باز گشتیم، تو نزد ما بیا تا این بزرگ منشی ترا جبران کنیم.
چون شب فرا رسیده و همسر پیرزن به منزل آمد، او را از جریان روز آگاه کرد. مرد اندکی رنجید و به او گفت: وای بر تو! گوسفند مرا برای افرادی ناشناخته، کشته ای و می پنداری که آنها از قبیله قریش هستند.
مدت زمانی گذشت و زندگی پیرزن به سختی افتاد، ناچار از جایگاه خود کوچ نمود و در بین راه به مدینه رسید. در این بین حضرت امام حسن علیه السلام او را دیده و شناختند، نزدیک رفتند و از او پرسیدند که آیا مرا می شناسی؟ پیرزن ابتدا اظهار ناآشنایی کرد، حضرت فرمودند: من در فلان روز میهمان تو بودم. سپس دستور داد که به او هزار گوسفند و هزار دینار ببخشند و او را با فردی به سوی امام حسین علیه السلام  و سپس به سوی عبدالله بن جعفر فرستاد و آن دو نیز هر یک به همین مقدار به او بخشیدند.