به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز


گر گدا کاهل بود ...

يه چند وقتي توي يکي از شرکتاي توليد خودرو به عنوان پزشک مشغول به کار بودم. به لحاظ موقعيت شغليم، از طرف پرسنل به شدت مورد احترام و علاقه بودم. خصوصاً اين که ياد گرفتم که اگه مي خواي خوب تبليغ کني، در هر موقعيتي که هستي بايد بهترين باشي يا حداقل خوب.
من هم سعي کرده بودم با توجه به فضاي کلي جامعه، يه پزشک خوش اخلاق و خون گرم باشم، که بتونم مريضا رو جذب کنم.
البته براي من منفعت مالي نداشت که مريضا رو جذب کنم يا نکنم؛ فقط صرف اين که بتونم حرفاي تبليغيمو لابه لاي برخوردهام بهشون بزنم؛ و گرنه من حقوق خودم رو مي گرفتم؛ چه روزي يه مريض مي ديدم چه  صد تا. ولي خب همين نوع برخورد من باعث مي شد بهداري خيلي شلوغ بشه.
يه روز که سوار مترو بودم. يکي از کارگراي کارخونه هم با من سوار شد. منم براساس اون خُلقي که خودم رو عادت داده بودم، تحويلش گرفتم و خيلي گرم نشستيم کنار همو صحبت کرديم. پرسيدم ازش کجايي چي کاري مي کني؟
هر چند وقت يکبار ميومد پيش من يه سري داروي تقويتي مي خواست. يه سري آزمايش هم براي مادرش نوشتم.
پرسيدم ازش: «اين همه داروي تقويتي مي خوري؟» گفت: «مادرم چندين ساله که سرطان داره و با اين بيماري مي جنگه. منم پسر کوچيک خونه هستم و در واقع نگهداري و پرستاري از مادرم به عهده ي منه. بچه هاي ديگه، خواهر و برادرام سر زندگيشون هستند. من موندم.»
گفتم: «چند سالته؟» گفت: «29 سال» گفتم: «ازدواج کردي؟» گفت: «نه!» گفتم: «چرا؟» گفت: «راستش، مادرم خيلي فشار مياره که تو بايد زود ازدواج کني؛ ولي تا حالا که نشده.» گفتم: «اصلاً اقدام کردي؟» گفت: «آره. خيلي رفتم خواستگاري ولي تا حالا جور نشده.»
گفتم: «يعني چي؟» گفت: «خب نشده ديگه.»

 


منم به شوخي و جدي گفتم: «که خب دست خودته.» گفت: «چطور؟» گفتم: «خيلي بي عرضه اي.»
گفت: «خب من چي کار کنم؟ از اين دختراي خيابوني برم پيدا کنم؟! شما مي گيد چي کار کنم؟» من مي شناختمش. پسر متدين و سالمي بود. 
گفتم: «در کل ايران يه دونه امام هست به اسم امام رضا عليه السّلام. تو تا حالا زن پيدا نکردي تقصير خودته، چون که خيلي بي عرضه اي! مشهد مي ري؟ خواستي از امام رضا عيله السّلام؟» گفت: «آره رفتم. خواستم.» گفتم: «خب سفت نخواستي، از بي عرضگيته. برو و بگير.
به قول قديميا "گر گدا کاهل بود تقصير صاحب خانه چيست؟"»
گفت: «آره. من خيلي هم نگرانم که مادرم با اين بيماري که داره، خداي نکرده فوت کنه. هي به من مي گه دوست دارم تو را سر سفره ي عقد ببينم بعد بميرم.»
رسيديم به يه ايستگاه و اون جوون پياده شد. توي دلم برگشتم به امام رضا عليه السّلام گفتم: «يا امام رضا! يه دونه حواله کردم. يکي حواله کنيد. يه رفيق براتون فرستادم. خود من که رفيقتون نيستم.»
يکي دو ماهي از اين ماجرا گذشت. يه روز تو بهداري نشسته بودم که همون جوون اومد توي بهداري. حال و احوالپرسي کرديم.
گفت: «زن گرفتم.» گفتم: «جدي مي گي؟ چطور؟» گفت: «اون روز حرفايي که شما زدي کلاً منو داغونم کرد. فهميدم که من واقعاً کوتاهي کردم. اومدم از پله هاي مترو برم بالا، اونقدر حالم بد شد که نشستم گريه کردم.»
توسل کرده بوده به محضر امام رضا عليه السّلام که: «آقا تا مادرم نمرده مي خوام زن بگيرمو ازدواج کنم.» بهش گفتم: «رفتي پيش امام رضا عليه السّلام بگي دستتون درد نکنه، ممنونم؟.» گفت: «نه ولي چون اين جوري ازدواج کردم قول دادم بهشون که آقا ماه عسل جايي جز مشهد نمي ريم.»
خلاصه اون جوون ماه عسلشو رفت مشهد. خدا يه پسر هم بهش داد به اسم رضا. خونه هم خريد. در همين فاصله ي بچه دار شدنش و خريد خونه، مادرش فوت کرد. ولي مادرش به آرزوش رسيد.