به نام خداوند همه مِهر مِهر وَرز


فرصت سوزي

فردا سيزده رجبه. امشب مراسم عقد دختر داييمه. چه مناسبتي از اين بهتر؟ بايد کاري انجام بدم. يه کار تبليغي مناسب.
نزديک غروب بود. حاضر شديم که بريم. سوار ماشين که شديم، خانمم گفت: " بالأخره تصميمت رو گرفتي؟ مي خواي چيکار کني؟ دير شده ها؟!"
گفتم: " باشه. اشکال نداره. مي ريم يه خطابه از جايي تهيه مي کنيم بعد مي ريم. اونجا هم کمي صحبت مي کنم. به اميد خدا دير نمي رسيم."
رفتم داخل با عجله يه خطابه ي شيک انتخاب کردم، نقره اي، سايز رَحلي، با يه پاکت زرشکي که روش نوشته بود "غدير را فراموش نکنيم"، برداشتم، اومدم بيرون. سوار ماشين شدم و راه افتادم. خدا رو شکر با وجود اينکه ساعت شلوغي بود، اما به ترافيک نخورديم. وقتي رسيديم تالار، چند نفر از اقوام از ما زودتر رسيده بودند. وارد شديم. خطابه رو به خانمم دادم که به مادر عروس بده. خودم هم رفتم، تنها يه کنجي نشستم. توي فکر بودم.
تصميمي که گرفته بودم رو تو ذهنم مرور کردم. تمامي کلماتي که آماده کرده بودم تا در جمع بگم. يکي يکي فاميل ها از راه مي رسيدن. ديگه سالن پر شده بود.


سر هر ميز بحث و صحبتي به پا بود. هِي مي خواستم شروع به حرف زدن کنم، اما جرأت نمي کردم. با خودم گفتم بعد از شام پا مي شم و چند جمله اي در مورد خطابه ي غدير صحبت مي کنم. شام رو هم که خورديم، بازم پا نشدم! پاهام قدرت ايستادن نداشت. اعتماد به نفس لازم رو نداشتم.
همش با خودم درگير بودم که شروع کنم؛ اما دريغ از کمي جسارت. عين يه تيکه ي آدامس چسبيده بودم به صندلي. در حال کلنجار رفتن با خودم بودم که اولين نفر بلند شد که بره؛ با همه خداحافظي کرد. نفر بعدي هم بلند شد. نفر بعدي و بعدي ...
من هم به همراه باقي فاميلا پاشدم خداحافظي کردم و اومدم بيرون. بدون حتي يک کلمه تبليغ !!!!
الآن با وجود اين که 3 سال از اون ماجرا مي گذره؛ هنوز حسرت فرصتي رو که اون شب از دست دادم رو مي خورم. حالا شما حساب کنيد در يوم الحسرة واقعي (روز قيامت) چقدر حسرت برام داره. اي کاش کمي جسارت داشتم و به جاي اون همه حرفِ بي ربطي که زدم، يه کلام ...